سورا

 
شکلک
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
 

خیال باطل چند ساعتی می شد که سرگرم بود با یک لیوان آبجو که روی یک زیر لیوانی بود با شکل نقاشی های رومی که ابعاد ش در هم شده بود .خیره بود به شکل نقاشی , زنی در حال عشق بازی با دو مرد .گیر کرده بود میان نقاشی. بار نه تاریک بود و نه آنقدر ها روشن که نور آزارش دهد. تلویزیونی آن سمت بار روشن بود جنگ را نشان می داد و حوادث اخیر خاورمیانه و عراق, آدمهای توی بار بی تفاوت به صدا و اخبار گپ می زندند و گاهی هم صدای قهقه ای  روی صدا ها خط می کشید . تنها پیر مرد پشت دخل بود با صورتی آفتاب سوخته و سیگاری روی لب که به تلویزیون خیره شده بود .دلش خواسته بود یکبار تنهایی بیاید اینجا میان تنهایی همه آدمها که آنجا بودند گم شود . دلش خواسته بود گوش بدهد به صدای آدمها که با هم حرف می زدند. هرچند دلش می خواست این صدا ها آشنا تر باشند , لهجه ها و زبانهای مختلف حالا دیگر می توانست تشخیص بدهند که این لهجه مال کدام کشور است . اینجا شده بود دنیایی کوچک که می خواست کمی آدم ببینند هرچند هم صحبتی نباشد .یخ های دور لیوان آب شده بود با انگشتانش قطرات آب را به بازی می گرفت . دلش برای آدمهای توی تلویزیون می سوخت. جنگ , ویرانی , برای همسایگان کشورش برای سرزمینی که از آن گذشته بود برای روزهایی که لابلای تصویرهای توی تلویزیون گذرانده بوددلش می سوخت ...دوباره به زیر لیوانی خیره شد به نقاشی رومی با رنگ های آبی و طلایی و خندید  به تابوهایی که با آنها بزرگ شده بود به شرمی که هنوز در او از دیدن زیر لیوانی موج می زد .خندید به حرفهای مادر بزرگش که گفته بود دختر را چه به این حرفها آخرش که چی کهنه بچه باید بشورد و غذای شوهر بپزد . از این همه تفاوت حالا خنده اش می گرفت و همچنان به زیر لیوانی زل زده بود . جف با آن شکم گنده و سیبیلهای کلفتش آمد روبروی او دست زیر چانه زد وپرسشگرانه نگاهش کرد . احتمالا نمی دانست این شکل زیر لیوانی نبود که او را به خنده وا داشته بود بلکه عبورش از آن مرزها وتفاوتها بودکه می خنداندش . چشمکی زد و گفت لیوانش را پر کند حال و احوال بقیه بچه ها را پرسید و چه خوب فهمید دلش خواسته بود یک گوشه ای دنج بشیند و برای خودش تنها باشد . حواسش بود کسی آرامشش را بر هم نریزد.باز هم خنده اش می گرفت از این غریبه هایی که حال و هوایش را می فهمیدند.خودکارش را از توی کیفش در آورد ,مثل آن قدیمها که وقتی توی کافه منتظر بچه ها می ماند و روی دستمال کاغذی ها نقاشی می کرد برای خودش شکلک کشید . کسی نبود همه آن شکلها این بار خودش بودند نه کسی دیر کرده بود که اخم کند, نه کسی دلش گرفته بود و نه کسی از دزدی و خیانت حرفی زده بود. خودش بود. در این روزها که خندیده بود , گریسته بود , دلش تنگ شده بود و گاهی دخترکی شیطان شده بود با موهای دو گوشی و گاهی یک خانم با وقار با کفشهای پاشنه بلند. دلش می خواست برگردد تمام آدمهای توی بار را نقاشی کند .  ببیند حس هر کدامشان  چه شکلی است . سرش را چرخاند  با فاصله مردی درشت هیلکل نشسته بود  با موهای جوگندمی خیلی کوتاه که به زیر لیوانی اش خیره بود . دوباره به زیر لیوانی خیره شد . روی دستمال شکل مرد را کشید شبیه اش نبود . باز شبیه خودش بود .دوباره نگاهش کرد مرد چشمهایش را بسته بود و دستانش روی گیلاس پر از یخ ویسکی قفل شده بود به دستهایش نگاه کرد . چقدر می توانست مهربان باشد از دستهایش چیزی درونش قلقلک  می خورد . سفید بود درشت و سرانگشتانش کشیده و بلند... سنگینی نگاهی نگاهش را دزدید , مرد نگاهش می کرد به دستهایش خیره شده بود . نمی دانست چه شد که سر برگرداند خجالت کشیده بود ؟مگر مرد می توانست افکارش را بخواند که او را تا کجا ها برده بود . که دلش خواسته بود دستانش را بگیرد و بعد محکم در آغوشش بکشد و میان بازوان درشت مرد محو شود و بعد دوباره برگردد سراغ نوشیدنی اش.یاد حرف رفیقی افتاد هر جای این شهر بروی پر از خاطره است . حالا با این همه فاصله هنوز بهانه هست برای مرور خاطره ها.اما هیچ تصویری نبود . تصویرها محو شده بودند و زمان  سایه ای خاکستری کشیده بود روی خاطرات فقط گاهی تصویری می توانست حس آشنایی را بیدار کند مثل حالا که خجالت کشیده بود .کافه شلوغتر می شد و صدای موزیک بالا تر می رفت به آدمهای توی بار هم هی اضافه می شد . هر بار از میان صفحه های خاطره که دل  می کند نیم نگاهی به دستهای مرد می انداخت .رها شده بود از خودش مثل بی وزنی که می کشیدش بیرون از مرزها از افکاری که دیوار می ساخت برایش انگار خودش بود و خودش از روی صندلی بلند شد جف حواسش بود چقدر این محبت غریبانه جف را دوست داشت.کنار سن چند نفری می رقصیدند .روی موزیک حرکت می کرد چشمهایش را بسته بود و  موزیک از سلولهایش عبور می کرد از میان سر و صدای بچه های توی کوچه , آژیر قرمز, صدای گریه بچه های توی پناهگاه , صدای پوتین ها , خیابان انقلاب , تصویرها رد می شدند و رها می شد تا خنکای حوض خانه مادر بزرگ تا ساحل.چه خوب بود. رها برگشت کیفش را از کنار صندلی بار برداشت. روی دستمال کاغذی پر از شکلکش تصویری جدید اضافه شده بود , مردی بود که دخترکی را در آغوش کشیده بود . خندید دستمال را تا کرد پشت دستمال رد دستی بود دوباره دستمال را باز کرد دستش را روی اثر دست گذاشت چه دستش کوچک بود .دوباره دستمال را تا کرد و توی جیبش گذاشت همچنان لبخند می زد .جف چشمکی زد و برایش دست تکان داد ..

خودش را دید که از در گذشته بود و بیرون مرد را در آغوش کشید .