سورا

 
باران عصر جمعه
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦
 

باران که می بارید دلش می خواست خیس می شد , سرش را بالا می گرفت تا آنجاکه منشاء باران باشد و تمام صورتش پر می شد از قطرات باران . چه شده بود که چتر به دست گرفته بود و از باران هم گریزان بود ..

خاکستری آسمان هم دلداریش نمی داد وقتی اینگونه حجم دلتنگی هایش سر می خورند از مغز به قلب به تمام وجودش که بی حس می شد که حرکت نمی کرد که حتی نمی نوشت...

حرکاتش کند تر و کند تر می شد انگار انتظار می کشید تمام شود. این بی حسی, این سنگینی, این رخوت که ریخته بود توی وجودش از دلتنگی که نمی توانست فریادش کند از خشمی که نمی توانشت فریادش کند و از دوست داشتنی که ممنوعش کرده بود .

فریاد می کرد صدایش را کم کرده بود , گریه می کرد تصویرش را محو کرده بود اما انچه از همیشه بیشتر نمایان بود لبخندی بود که پاک کرده بود ...

از خودش به چه پناه می برد که آرامش کند ..

باز دلش جنگل خواسته بود با کلبه ای چوبی بوی برگهای پاییزی باران خورده  , بوی شمشاد های خیس و آتشی که نیمه تنش را داغ می کرد اما این تصویرها هم آرامش نمی کرد , همیشه تصویر این جنگل , این آتش با تصویر دیگری درهم آمیخته بود . دیگر حتی با رویاهایش هم زندگی نمی کرد .

هی می نشست و می نوشت و هی خودش را خط می زد اما چیزی از نو آغاز نمی شد , خیلی چیزها از نو آغاز نمی شوند و هیچ چیز شکسته ای شبیه به اولش نمی شود .

حالا بیا و عتیقه ها را دوست داشته باش , آنها که مال سالهای دورند . همانطور کهنه و رنگ و رو رفته نگاهشان دارد یک روز از هم وا می شوند و آن روز دلت هم از هم وا می شود ..

می خواسته تعلقاتش را از اشیاء برهاند چیزی برای دور ریختن نبود . اینجا حتی خاطره ای هم برای پاک شدن نبود . ذهنش پر شده قلبش پر شده , و رهایی  مقدر نیست..

هر روز از نو می خواند  , تورا و خشمش را و دردش را آرام آرام در گوشت می گوید و سخت تر باور می کند که همیشه ای وجود ندارد , ایمانی وجود ندارد , باوری نیست.

امروز  اما, طور دیگری تو را می خواند با صدای باران و بوی خاک و پر از دلتنگی , خشمی نیست هر چه هست احساسی است که این روزها بیشتر می شناسد و آشنایش می شود . هر چه هست زوایای پنهان زنی است که نمی شناسی اش .