سورا

 
در آستانه سی و چهار سالگی
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
 

اولین کسی که عاشقش شدم یک بیزنس من سیاه چرده کچل بود. مردانه و جذاب ,چقدر جوان بودم و شاداب و چه روزها و شبهایی را گذراندم فارغ از همه دغدغه های اطرافم پرواز می کردم و هیچ چیز سد راهم نبود خودم را در آن روزها خیلی زیاد دوست دارم هنوز لاغر انمدام بودم و موهایم را رنگ می کردم نه آنکه سفید ها را بپوشانم که جذابیتی فزاینده داشته باشم . نمی دانم داشتم یا نه اما روزگارانی خوش بود . اما پرواز که می کنی  روی بالهای رویا باید حواست را جمع کنی همیشه احتمال سقوط هست کاش می دانستم رویا ها کجا تمام می شوند که فرود می آمدم نه سقوط . روی بال رویا ها بنا بود 30 سالگی ام سالی خاص و منحصر به فرد باشد . بود؟ !

سی ساله شدم , دلم شکسته بود میان داستانکهایم خودم را مرور می کردم خودم را کشف می کردم و جماعت آشنایانم تغییر می کرد چه پخته تر دوست می داشتم و معاشرت می کردم پاهایم کمی به زمین نزدیک تر شده بود اما همچنان کودکی  می توانستم از کوچکترین ها سرشار شوم . آدمهایی آمدند و رفتند و من انگار داشتم شکلی جدید می گرفتم در کشف و شهودی درونی خودم را آنگونه که هستم باور می کردم رویاها فقط شکل رویا داشتند .چه خوب بود سی سالگی ام با آن همه اتفاق پیچیده و دلی شکسته بسیار دوستش داشتم  آنچنانم بزرگ کرد که باورم نمی شد یک سال این همه مرا بزرگ کند این میان انسانهای زیادی را یافتم که تکه هایی از مسیر زندگی ام را ساختند و یا حتی تغییر دادند .

دومین باری که عاشق شدم شاعرانه بود , عاشق مردی هنرمند باز هم  کچل , آن هم در یک ظهر تابستانی شرجی چه حس عمیق خوبی بود می توانستم  در آن لحظه بمیرم که نگاهی مرا داغ می کرد و صدای نفس کشیدنش هم به وجدم می آورد . باز بالهایم گشوده شدند این بار  حکم عقابی را داشتم که می توانست به سرعت اوج بگیرد پرواز کند و به هیچ چیز جز پرواز فکر نکند . نه به
آغازش اندیشیده بودم و نه به پایانش فکر می کردم . حضور همان لحظه ها بودند که کو تاه تمام شدند . اما خیلی از اولین هایم را تجربه کردم از این رو 32 سالگی سنی بود پر از تجربه های نو  همینکه بدانی روزی دوباره می توانی عاشق شوی  روزی دوباره می توانی پرواز کنی مرا امیدوار می کرد .

این میان احساسهای متفاوتی را تجربه کردم مثل همه آدمها مثل خود خود کره زمین ...

بهار که می شود حجم بزرگی از دلم از درون می لرزد انگار می خواهد چیزی ریشه بدواند درون تنم,پلکهایم و چشمهایم خیس می شوند و روحم حکم پروازش را می خواهد . مثل خود خود بهار در لحظه ای رعد و برقی و ابرهای سیاه حجوم می آورند و بعد از بارشی تند دوباره آفتاب از پشت ابرهای تپل سفید  خودش را می رساند تا پوستم  تا درونم و من آرام می گیرم .

این روزها عجیب به روحم فکر می کنم به اینکه زخمهایش را چگونه التیام بخشم , به اینکه چگونه دوباره آزارش ندهم .اما خوب که فکر می کنم  هیجانات و احساسات درونی ام مرا اینگونه می سازند که دوست می دارم .بدون آنها غار نشین می شوم .

احساسات متفاوتی را تجربه کردم روزهایی پر از نا امیدی , روزهایی پر از دوست داشتن , روزهایی سرشار از ترس و درد و روزهایی برای مقابله برای جنگ .. نگاه می کنم جنگنجو نیستم , سلاحی برای جنگیدن ندارم .اما خوب می دانم روزهای نا امیدی ام را کسانی پر کردند که نیاز و امید هر روزه ام هستند . از ترسهایم  به کسانی پناه بردم که پناهگاههای امن منند و این تمام خوشبختی است . هرچند پیر و غر غرو شده باشم اما خوشبختی با من است .

و امروز عاشقم چون عاشقی پیشه من است ( این را هم دوست عزیزی کشف کرده است ) پس هوای بارانی تهران از این پنجره  که کوههای کبود را نشان می دهد می تواند به تمامی مرا سرشار کند . می تواند چشمانم را خیس کند و من هنوز هم می توان عاشق باشم می توانم پرواز کنم ...

آن پایین ها مراقبم باشید من هنوز هم دخترکی دل نازک ام در آستانه 34 سالگی