سورا

 
کودک...
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۸
 

نیمه های شب است و سالن انتظار پر از مسافرانی که به نظر نمی آید برای خوش گذرانی به سفر بروند , این میان اما هستند خانواده های جوانی به  همراه کودکانشان . سالن آنقدر شلوغ است و همین چند کودک آنقدر شیطنت میکنند که خدا خدا می کنم توی هواپیما نزدیک من نباشند . غصه ام گرفته فردا صبح زود کار شروع می شود و تا شب هم ادامه دارد و من خسته و خواب آلوده ام.

یادم رفته از خانه کتاب بردارم و حسابی از خودم ناراحتم به کتاب فروشی کوچک داخل سالن می روم اما به جز کتابهایی در خصوص موفقیت های یک دقیقه ای و 1 روزه و اطلاعاتی در باره مردان و زنان و راههای کامیابی که البته به آنها نیازی ندارم هیچ چیزی پیدا نمی کنم . یک حافظ جیبی می خرم شاید این بهترین کتابی است که می یابم و می دانم شبهای خسته و تنهای توی هتل می تواند یارم باشد.

خیلی منتظر نمی مانیم . هواپیما فقط نیم ساعت تاخیر داشته و همه خدا را شکر می کنند اینجا آخر جهان سوم است .

کنار پنجره ردیف دوم می نشینم و کنارم خالی است . هواپیما پر می شود با نیم ساعت تاخیر این هم نوبرانه ای است به زمانی که باید به هتل برسم فکر می کنم و اینکه تا صبح چند ساعت وقت برای استراحت دارم ...

زن جوانی با کودکی در بغل وارد می شود . خدا خدا می کنم که کنار من ننشیند که بخوابم . از همان ابتدا دخترکی شیرین زبان هواپیما را روی سرش گذاشته  با لهجه اصفهانی گزارش کل محوطه را برای همه مسافران مخابره می کرد و در رویاهایش بلند بلند حرف می زد . مادر هم خونسرد کنارش نشسته بود . یادم می آمد به سن او که بودم در این وقت شب چه خوابم می آمد چه نه توی تخت خواب بودم . زمان چه چیزهایی را تغییر داده . زن جوان کنار من می نشیدند و مردی که یک دست ندارد و دکمه های بلوزش را تا بالا بسته کنار دستش . کودک درون آغوش زن دخترکی 2 – 3 ماهه است . قلبم فرو می ریزد خودم را به خواب می زنم که به کودکش نگاه نکنم . دخترک غر غر می کند فضای داخل هواپیما گرم است . مادرش می گوید از 20 روزگی هواپیما سوار شده الان نمی داند چرا گریه می کند . خجالت کشیده از اینکه نصفه شب کودکش گریه می کند . آنقدر لطیف و شکننده است که می ترسم دستش بزنم . کمی نق می زند . نگاهش می کنم و سرم را تکان می دهم ذوق می کند و می خندد و من توی دلم قند آب می شود و باز خودم را به خواب می زنم که دستش نزنم . یادم می رود که همین چند لحظه پیش با صدای بچه ها خواب از سرم پریده بود. اما نمی توانم ,پاهای لخت کوچولویش را می گیرم به مادرش کمک می کنم دسته های صندلی را باز می کنم جا برای رها کوچولو باز شود و از مهماندار شاکی می شوم که برایش کمربند نمی آورد و آنقدر بازی می کنیم تا خوابش می برد. از یاد می برم خواب , خستگی و یک روز تمام کار که انتظارم را می کشد ..

به بچه ها فکر می کنم , به امیدی که زنده می کنند و شیرینی که دنیا از حضورشان دارد. با دردشان هرچند اندک دردهایت را فراموش می کنی و...

این روزها این سوال در ذهنم تکرار می شود آیا کودکان خودخواهی بزرگترهایشان هستند ؟ یا با حضورشان دنیا جای بهتری می شود برای زندگی ؟ برای خودشان هم؟ یا هر جا حضور دارند امید به زندگی بیشتر موج می زند ؟ مفهوم خانواده ؟ مفهوم با هم بودن این روزها تغییر کرده است . من فکر می کنم این روزها  ما بیشتر خودخواه شده ایم .ترس تنها ماندن همیشه با انسانها هست و این روزها یک طور دیگری جبران می شود. فکر می کنم شاید من باید سالها پیش زندگی می کردم . این روزها این زمانها مال من نیست  و هنوز فکر می کنم کودکان امید و انگیزه زندگی را تقویت می کنند .حالا که شهر در پوچی عمیقی فرو رفته است .

این روزها چقدر به بچه ها فکر می کنم ...