سورا

 
نامه
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
 

عزیز من

نامه ها همیشه
گویای حالی هستند که یاد عزیزی درآن باشد یا خبری.اما نامه های من انگار همیشه شکل
دیگری دارند . انگار کلمات از انگشتانم را حتتر 
بیرون می ریزند تا از زبانم . گاهی چیزی راه گلویم را می گیرد فشار می دهد
و درونم را به تلاطم وا می دارد و اینجاست که کلمات را  بر کاغذ می آورم . تلاش می کنم غمی میانشان
نباشد این روزها با حضور تو سعی می کنم از کنار غمها عبور کنم . این روزها این
روزهای سخت سرزمینم کمتر انسانها به هم لبخند می زنند و همه گویی خنجری در پشت دارند
و اینگونه  سلامها را با شک و تردید پاسخ
می گویند . این بی اعتمادی را می توانی توی چشمهایشان ببینی  این روزها فکر می کنم  این میان اگر خنجر در دست نگیری تورا احمق فرض
می کنند و یا شاید باورت نکنند. میان این چشمهای پر از ترس و زندگی هایی که حتما
در مسیرشان دردهایی هم نهفته است سخت تشنه نگاهی می شوی که اعتماد کنی که باور کنی
هرچند باور کردن این روزها سخت تر شده اما ما ناگزیریم از باور کردن . اگر همدیگر
را باور نداشته باشیم زندگی جهنمی بزرگ می شود از شک ها و تردید ها . این روزمرگی
ها خودشان پرند از تردیدها از بایدها و نباید ها اما چگونه می توانیم با این
نداشتنهایمان ادامه دهیم وقتی نتوانیم باور کنیم و اعتماد کنیم و باشیم. یک چیزی
را دوست دارم هیچ وقت از یاد نبرم که هر کدام از ما مجموعه ایم . مجموعه ای از
خوبی ها و بدی ها که ان نیز به مقتضی فضا و زمان معنی ثابتی نخواهد داشت مثل همه
چیز این دنیا نسبی است .پس چه خوب می شود از یاد نبریم و از کنار هم بودن هایمان
یاد بگیریم  چگونه ببخشیم چگونه دوست
بداریم . این دوست داشتن یک جورهایی از من جدا نشدنی است و وقتی بارانی پاییزی می
بارد و آسمان خاکستری کمی به قرمزی می زند چیزی درون قلبم فشرده می شود ... پر می
شکد زوق می کند و چقدر این موقع دوست دارم برم جایی بلند سرم را بالا بگیرم و
باران روی صورتم راه برود .. من اینگونه ام شاید خیلی رمانتیک و احساساتی اما
زندگی به من هم  چیز هایی آموخته است مثل
همه آدمهای دیگر سرزمینم زخمهایی دارم که شاید گاهی سر باز می کنند  گاهی آزارم می دهند و زندگی باز هم آموخته که
باید یاد بگیرم چگونه با آنها زندگی کنم و یاد بگیرم چگونه التیامشان بخشم...

وقتی از دست
می دهیم وقتی بدست می آوریم همیشه چیزی یاد می گیریم . میان همه این زخمها , دردها
, بی اعتمادی ها وقتی هنوز می توانی دوست بداری و دوست داشته شوی این یعنی خود
زندگی ..

گاهی می شود
می خواهی دردهایت بریزی توی سینه ات و لب از لب باز نکنی و گاهی می خواهی کسی باشد
همراه قدمهایت که با هم از دردها زخمهایتان بگویید و بعد قهقهه های بلندتان گوش
دنیا را کر کند . می دانی چقدر حضور این آدمها توی دنیای من مهم هستند . آنها که
قدمهایشان همراه من می شوند انها که با دلهایشان همراه من می شوند . من اینگونه می
خواهم دستهایت را در دست داشته باشم . گاهی بی کلام و گاهی با کلام همراه باشیم .

این روزها به
فلسفه کنار هم قرار گرفتن آدمها خیلی دقت می کنم . اینکه ما قسمت بزرگی از
زندگیمان را خودمان با انتخابهایمان می سازیم 
اینکه با چه کسی همکلام و همراه و هم سفر باشیم و شاید خیلی ها با این
انتخابها مسیر ذهنی و زندگیمان را تغییر داده باشند. بازی جالبی است . دوست ندارم
بگویم بازی اما کلمه مناسبتری پیدا نکردم . انگار یاد می گیریم چگونه کنار هم
باشیم  و من این بازی قرار گرفتن آدمها
کنار همدیگر را دوست دارم  انگار معنی های
مختلفی می دهند و گاهی حس می کنی کنار بعضی از آدمها احساس خوبی تری داری و معنی
زیبا تری ....

شاید  بعضی روزها به بعضی چیزها حساس تر باشم این را
خوب می دانم این هم قسمتی از وجود من است .گاهی فکر می کنم اگر همه آدمها می
توانستند در هر شرایطی گفتگو کنند صحبت کنند 
این چشمهای بی اعتماد و ترسها 
میانشان برداشته می شد

خوب می دانم
ما هم مثل همه آدمهای سرزمینمان پر از ترسها و دلشوره های خودمان هستیم . ترس این
روزهای من ترس هجوم و مرور اتفاقهای سخت و تجربه ها بد زندگی ام شده . فکر می کنم
گاهی  تجربه ها در نا خود آگاه ما تاثیر می
گذارند و من این روزها سعی می کنم تاثیر های بدشان را کم کنم . دلم می خواهد گاهی
چشمهایم را ببندم بیدار که می شوم بعضی اتفاقها از ذهنم پاک شوند . اما خوب می
دانم وقتی چیزی را بخواهیم می توانیم ... هر چند سخت ....فکر می کنم گاهی می خواهم
از ترسها , دردها و زخمهایمان حرف بزنیم 
اما این را هم  خوب می دانم که هیچ
وقت نمی خواهم کسی را مجبور به انجام کاری کنم . 

این داستان
کنار هم قرار گرفتن آدمها اتفاقی گریز ناپذیر است . اینکه انسان ذاتا تنهایی را
دوست ندارد هرچند جزو لاینفک زندگی ما هم هست این تنهایی . اما همین انتخاب همراه
این روزها توی این بی اعتمادی و بی با وری چقدر سختتر شده و گاهی شاید برای هر
کداممان پیش بیاید که تردید کنیم  که اهسته
تر و سختتر بپذیریم کنار کسی باشیم و اینکه این کنار کسی بودن چه معنی برایمان
داشته باشد .دلم می خواهد بیشتر از ترسها و دغدغه های هم بدانیم . اما این را هم
دوست دارم بدانی با تو زندگی شاد تر شده 
همینکه تو هستی و می خندی و می خندانی من لحظه هایی همه ان دردها و زخمها و
انچه در اطرافم می گذرد را فراموش می کنم . اما حس می کنم حرف زدن در مورد دغدغه
های فکری و روزمره مان ما را بهم نزدیک تر می کند و صحبت کردن از ترسها شاید به
رهایی از انها کمکمان کند.....

 

 

پ.ن: چند ماه پیش که این نامه را نوشتم هنوز خیلی حرفهای نگفته داشتم گاهی حرفهایت را با خودت که تکرار می کنی دیگر چیزی برای گفتن نداری. دغدغه این روزهایم مرور حرفهای نگفته است و شاید با خودم تکرار کنم..