سورا

 
خاطرات آینده یک
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

صدای بوق تلفن که قطع می شود صدای آرام و آشنایی می گوید : پیغام بگذارید شاید باشم دلم نخواد جواب بدم خودم تماس می گیرم َ!

قلبم تند تند می زند انگار کسی مجبورم کرده زنگ بزنم ذهنم خالی خالی است از کلمه ها از همه چیز فقط خوب می دانم دلم نمی خواهد حرف بزنم . از خودم تعجب می کنم چرا شماره را گرفته ام .صدای نفسهای خودم را می شنوم وبیشتر خفه می شوم ذهنم اما از کار نمی افتد .

برف می بارد ...

خواستم بگویم برف می بارد ..گفته بودم زمستانها اینجا سرد تر می شود .گفته بودی نگران سرما نباش. شومینه را روشن کرده ام  خواستم بگویم.............بیپ پ ..........

زمان انگار میانجی که نمی شود هیچ دارد این فاصله ها را کش می دهد و زمستان هم ایجا کارساز نیست ...

خواستم بگویم کوهستان پر از برف شده . شومینه را روشن نگاه می دارم و همسایه ها هم نیامده اند . من نگران سرما نیستم ..

همین