سورا

 
مسافر
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩
 

مسافر زمستان

رد میشدی هوا سرد بود و باد گیسوانت را می اشفت و گونه هات سیلی خور بادهای وحشی

بارت که سنگین مینمود بر شانه هایت .آمدی مثل هر مسافر دیگری !

اوج گرما درسرمای زمستان شبی داشتیم در اشیانه کوچکمان گرم بود و فرصت کوتاه شبی همچراغی خنده ها ومهتاب شدیم و زمان گذشت و همچنان سرگرم و آمدن صبح را نفهمیدیم .بر ما چه گذشت چون گذار رعد از صحنه بهار

هر دو مسافر شدیم و سفر ادامه دارد .اخر زمستان بهار در راه است و تمام مسافران کوله بارشان را در روزی بهاری کنار کلبه ای پای آتش اجاقش پایین میگذارند.همسفر شدیم همسفر دلتنگیها شادیها و غصه های هم. دلتنگ میشوم چون دلتنگی هست مثل دلتنگی برای کودکی که گذشته. عزیز و لذت بخش هم هست

مسافرچشمانم روی جاده می دوندهر گاه نباشی مطمئناجاده ها حضورت را بخاطر خواهند سپرد حتی اگر نباشی سایه ات جای پاهایت خاکستر اجاقت روی جاده می ماند.جاده را میبویم میدوم و تو آرام آرام میگریزی با لبخند همیشگی و چشمان غمبارت صدای پاهایت توی گوشهایم میپیچد جاده نمناک میشود .میروی سفر ادامه دارد .ادامه .

پایان داستان را نه تو میدانی ونه من  وپاها همیشه برای رفتن هستند .نه ایستادن .پاهایت پر توان .و رویا ها هر بار پایان خوشی را می سازند.

 ((رویاهاتو از دست نده

واسه اینکه اگه رویا هاتو از دست بدی

زندگی عین بیابون برهوتی میشه

که برفا توش یخ زده باشن))

دستانت را می فشارم حتی اگر نباشی همسفریم .همسفر اری! بندهای کفشهایم را محکم میکنم اندیشه رها و با چشمانی باز شانه به شانه میرویم جاده منتظر است...