سورا

 
خاطرات آینده سه
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
 

برف می بارد کوهستان سفید شده و درخت گلابی توی حیاط  کز کرده است . چقدر دلم برای آن گلابی های کوچکی که هر هفته می خوردیم تنگ شده . نشسته از روی درخت .  توی این زمستون انگار هیچ کس از  این بیراهه های کو هستان عبور نمی کند  هیچ رد پایی نیست . خالی خالی

گفته بودم همسایه ها هم حتی نیامده اند و اینجا تنهایی همه جا موج می زند اما من پشتم به این شومنیه و کوهها گرم است .

هرچند رد پاها توی برف نشانه های رفتن هستند و من چقدر دلگیر می شوم از رفتن  نمی دانم مرا یاد آخر هفته ها می اندازد که خانه شلوغ و پر از میهمان بود و جمعه ها عصر که همه می رفتند دلگیر می شدم .

سیب زمینی ها را می گذارم لابلای هیزمهای توی شومینه  توی این هوا چقدر می چسبد و صورتم را می گیرم جلوی آتیش انقدر که فکر می کنم سلولهای پوستم بخار می شوند فکر می کنم اگر همین حالا یک غول چراغ جادو از اینجا بیرون می آمد چه آرزو می کردم ؟

دلم برای خودم می سوزد که به افسانه ها و جادو اعتقادی ندارم .ای کاش افسانه ها را باور داشتم ..

حالا باید فکر کنم اگر افسانه ها را باور داشتم چه آرزو می کردم ؟

 

پ.ن: دیروز به ذهنم رسید اسم این یادداشتها را بگذارم (( خاطرات آینده ))