سورا

 
خاطرات آینده چهار
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
 

می دانی این روزها فکر می کردم پیر شده باشد . از پارسال که اسباب کشی های پشت سر هم خسته اش کرده بود فهیمدم . به فاصله 3 ماه دو بار اسباب کشی افسرده اش کرده بود . من هم افسرده شده بودم . حالا که خوب فکر می کنم حواسمان نبود که پیر شده بود .

حالا این سفر به کوهستان هم شاید مزید بر علت شده بود .شاید آنقدر غم توی این فضا هست که راه نفس کشیدنش را تنگ کرده بود. دیروز صبح رفتم سری بزنم دیدم تکان نمی خورد صدایش کردم .. ظرف غذایش توی دستهایم بود که دیدم تکان نمی خورد , مرده بود .توی این سالها چه همراه بی کلام خوبی بود . خوب یادم هست صدای این ظرف را که می شنید خودش را تا بالاترین نقطه پرت می کرد . به همین سادگی مرد  فکر کنم از غصه  این خانه مرد از این همه غم که فضای خانه را گرفته راه نفسش بند آمده بود.آب تنگ را خالی کردم صدفها و مرجانهایش را شستم و حالا تنگ خالی روی میز هم خالی بودن اینجا را بیشتر  به رخ می کشد .

دلم می خواهد بروم بیرون سیگاری روشن کنم . برف که می بارد  کمی یخ بزنم  و کودکی کنم  . آرزو داشتم خانه ای توی کوهستان , زمستان , شومینه ای روشن  و حالا این تنها چیزی است که خوشحال نگاهم می دارد با لبخندی یخ زده شاید باید به معجزه ایمان بیاورم . باورش کنم  .

جناب غول چراغ جادو لطفا کمی صبر کن الان آمادگی اش را ندارم برای آرزو کردن ...