سورا

 
خاطرات آینده 5
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
 

فکر می کنم من هیچ وقت نمی توانستم توی زندگی ام ماهی باشم چون همیشه نفس کم می آروم . درخت چرا؟!آن هم از نوع بید مجنونش ,گاهی فکر می کنم خیلی به من شبیه است . مخصوصا وقتی حس می کنم ریشه هایم هی عمیق تر می شوند و مرا یارای رفتن نیست  وقتی باد بوزد و موهایم را به بازی بگیرد و هی چند تار مو به صورتم بخورد  آنوقت حس می کنم مثل خود بید مجنون می شوم و گاهی آرام گوشه ای بنشینم و فقط نگاه کنم .. نمی دانم به درخت دیگری فکر نمی کنم وقتی باد می وزد دقیقا حس بید مجنون دارم . اما ماهی هرگز . همیشه نفس کم می آورم حتما خیلی زود میمردم .

نفسم بند آمده بود تصویری جز صورت مادر روبرویم نبود اشاره می کردم و حجمی بزرگ مرا باد خود برد چیزی شبیه به سایه پدر ...

خواب میدیدم ...خواب می دیدم نفسم بند آمده مثل ترس از غرق شدن .

فکر می کنم اما حالا نه در تنهایی دوست ندارم بمیرم .