سورا

 
روح خانه 2
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
 

خانه های اکباتان را هیچ وقت دوست نداشتم , یک جور حس عجیبی دارند انگار روحشان نمی تواند پرواز کند .همین که می خواهد بالا برود گیر می کند به آنتن طبقه های دیگر , دیشها , گلدانها و ... تا به آن بالا برسد پیر و خسته می شود و شاید هیچ وقت از آنجا بیرون نرود .. روح خانه های اینجا همیشه اینجا می مانند. اما دیشب من درگیر پنجره بزرگی شدم که نمی دانم طبقه دهم بود یا چندم ؟! اما پنجره ها باز بودند بدون پرده با یک لوستر گرد بزرگ سفید . میان این همه پنجره عجیب دوستش داشتم . انگار خودش صدایم می کرد که نگاهش کنم . یک حسی بود شبیه کسی که می خواهد رها باشد . چه خوب بود خیلی وقت بود آدمها پرده های خانه هایشان را کنار نمی زنند و پنجره ها را باز نمی کنند حس می کنند حریمهای شخصی فقط در سایه پنهان بودن اتفاق می افتد . برای همین آن خانه طبقه دهم را دوست داشتم . خوب که نگاه کردم اکباتان توی شب زیبا تر بود . ماشینهای ردیف شده زیر چراغ های توی خیابان مثل بازیهای کودکی پسر بچه ها بود مثل کارتون شهری که آدمکهایش لگو بودند ...مثل خیلی چیزهای دیگر که توی تاریکی زیبا هستند اکباتان توی شب هم زیبا بود .دلم می خواست می نشستم لبه طاقچه پهن پاهایم را از پنجره آویزان می کردم و بوی بهار را نفس می کشیدم . اما حتما یکی از پشت آن پرده ها نگاهم می کند به نگهبانی زنگ می زند کسی از بلوک 1 می خواهد خودش را بکشد ؟! بی خیال می شوم فقط می ایستم و خانه طبقه دهم را نگاه می کنم و دلم برای روحهایی که اینجا گیر کرده اند می سوزد . در ابعاد بزرگتری از وقتی خودمان را اسیر می کنیم ...