سورا

 
خاطرات روح خانه 3
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠
 

فکر کرده ای روح های خبیث هم می توانند گاهی مهربان باشند؟

مثل همه ما آدمها که خبیثیم و گاهی مهربان می شویم . مثل روزهای اخر سال که تمام سال را انطور که می خواهیم بر دنیا می تازیم و چند روز مانده تازه اگر روح مهربانمان دلش یاد قدیم کند می رویم سراغ یادگاری هایی که از یک سال گذشته مانده . خیلی با انصاف باشیم عذری و تقصیری ...

سال که شروع می شود دوباره دنیا جایی می شود که تنها من بر ان حکومت می کند خودخواه می شویم و این خودخواهی تا سال دیگر انقدر بزرگ می شود که گاهی از خود من هم بزرگتر است ..

حالا من ماندم روح این خانه قدیمی . عکسهای قدیمی و صندوقچه قدیمی مادر بزرگ خاطراتی که این روزها مرور شد از من گذشت و خاطره ها که زنده شد . این روزهای اخر اسفند که خیابانهای شهرم از ذهن من هم شلوغتر است کسی مرا به گذشته می برد .. مرور که می کنم دلم تنگ بچه گی ها و بی پروایی هایم می شود . این روزها انگار انسانی تر شده زمینی تر شده . روح کودکی ام میان تارهای سفدیم محو می شوم ومن بی ثمر دنبالش می گردم . برش می گردانم روبرویم بنشیند و کودکی کند مثل گاه گاهی که برقی میان چشمانم می اندازد اما انگونه است که انگار غریبه ای بیش نیستم ..

من ماندم و روح این خانه که دوست می شود با تنهایی ها و رویا ها و کابوسهای شبانه ام . مرا در اغوش می کشد تا فکر نکنم امسال هم گذشت چگونه؟

می گوید بیا حواست را پرت کوچه کنم که بچه هایش به جای اتش بازی ترقه بازی می کتتد و من می روم به سالها پیش که مادر ما را به بازار می برد شانه و آینه می خرید و اسپند و هفت تکه اتش با کاه درست می کرد و می پریدیم . می گوید بیا به دورتر ها فکر کن . سالی که گذشت هیچ ...

می گویم انقدر سنگین است انگار مانده بر دوشتم جایی برایش پیدا نمی کنم بار بر زمین بگذارم..

می گوید بیا حواست را پرت قاب عکسهای قدیمی کنیم ... دلم برای پاپا تنگ می شود توی قاب با بقه اسکی طوسی و کت اسپرتش که سیگاری بر گوشه لب دارد .. می گوید این ادمها مال ان سالها هستند بیا سرکی بکشیم . دلم برای صدای پدر تنگ می شود .

می گوید از هرجا که جدایت می کنم به جایی وصل می شوی از دلتنگی..

می گوید بیا حواست را پرت سفره هفت سین کنیم .. می بینم خانه خالی است .. مادر سفره را چیده و رفته  و هر کداممان یک گوشه دنیا پی زندگیمان هستیم . اینجا را دوست دارم اینکه هر کداممان مستقل و جداییم ..

می گویم بیا فال حافط بگیریم این شب که طولانی است این خانه که پر از خاطره است بیا برایم از انها تعریف کن . چرا هیچ کدامشان را نمی بینم ..

می گوید سعی می کنم خاطراتشان را بایگانی کنم وگرنه دلتنگشان می شوم...

می گویم به غریبه ها زود عادت می کنی؟ می گوید کسی که اینجا است غریبه نیست ...

می گویم هیچ می دانی غریبه ها هم می توانند دل آدم را بشکنند ؟؟ می گوید برو بخواب دیگر هزیان می گویی َ

می گویم این روزها غریبه هایی را می شناسم که کمی آشنا به نظر می آیند اما من انگار از آشنا ها بریده ام پی غریبه ها می گردم..

 

با همه شما آشنا ها و غریبه ها سال نو می شود