سورا

 
دهه سی ام
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧
 

جوان تر که بودم 30 سالگی اتفاقی دور بود و دور از دسترس .30سالگی معنی اش بزرگ شدن بود . وارد دنیای بزرگتر ها می شدم . تصورم همیشه خانم مهندسی بود که توی راهنمایی برایمان در مورد شغل صحبت می کرد . آن روزها که می خواستم معمار شوم.

و سی سلگی رسید با غم بزرگی که با خودآورد اما اتفاق بزرگی بود . چیزی درونم تغییر می کرد مثل شکستن پوسته ای بود و بیرون آمدن ازآن دنیا را شکل دیگری می ساخت. ادعا نمی کنم به تمامی خود را شناختم اما سی سالگی مرا به خودم نزدیک تر می کرد . در کشف و شهودی درونی خود را می شناختم .

چهل سالگی اما خیلی به من نزدیک است . مثل سی سالگی دور نیست . انگار هر روز به من نزدیک تر می شود .

در سی سالگی آموختم به آنی که در آن هستم تعلق دارم . روزهای بی پروایی نوجوانی شکلی دیگر داشتند و زندگی هر روزش پر از لذت بود . لذت یافتن و رسیدن به لذتهایی که پیش از این معنی نداشتند . سی سالگی از من زنی ساخت به شکل مادر , به شکل خواهر , به شکل معشوق به شکل دوست به شکلهایی که هیچ وقت نبودم و این گذر از سی سالگی دارد در من ته می کشد . این شور به زندگی در من هر روز به ساعت مشخصی ته می کشد و دیگر روز با هزار اما و اگر دوباره شروع می شوند .

انگار یک جورهایی زندگی ام به عقب بر می گردد .

نوجوان که بودم , گوشه گیر و خجالتی و شاید خیلی هم زود عصبانی می شدم ارتباط با آدمها از من انسانی ساخت با یک لبخند همیشگی بر لب. نوجوان تر که بودم چشمهایم همیشه پر بود از اشک ( چه عجیب به خودم اعتراف می کنم ؟!)فکر می کنم این ته کشیدن هر روزه ام مرا به گذشته ام نزدیک تر می کند . ساکت و گوشه گیر می شوم و چشمهایم پر از توتهای تر است.

از این رو مثل روزهای اول نوجوانی دل نازک می شوم و حساس .این زن قوی درونم مرا از هر عکس العملی باز می دارد . وقتی اینگونه کودکی کردن هایم را کنترل می کنم دلگیر می شوم . وقتی اینگونه خندیدن هایم را کنترل می کنم دلگیر می شوم . وقتی زندگی اینگونه در من جاری است بی هیچ بهانه ای , دلگیر می شوم.

 در من زنی هست با روحی که سخت شوق پریدن دارد .اما توان پریدن ندارد . اینگونه به استقبال چهل سالگی می روم یا این گونه چهل سالگی مرا دنبال می کند .

این گونه می شود که  سالها را نمی شمرم  سی و یکمین .. سی و چندمین . همین که این دهه با همه شوق آمدنش زندگی ام را تحت تاثیر قرار داد گذشتن از آن مثل غروبهای جمعه می ماند که میهمانها می روند و تنها می مانی .

بهار با اردیبهشت  پر از بهانه اش این روزها خالی است کاش یک اتفاق کوچک از شاخه ای بیافتد و بهانه ای شود .

همین