سورا

 
آلزایمر
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
 

 

مادر بزرگ همیشه پیراهن چیت گلدار می پوشید . توی حساب و کتاب هم خیلی دقیق بود. آجان همیشه حساب کتاب اموال خانه را به او می داد . انشگشتانش کشیده بود با ناخنهایی که کمی سرشان گرد می شد سفید . به موهایش حنا می بست و گیسوان حنا بسته اش از کنار روسری اش بیرون می زد . دستهایش خوب یادم هست حنا بسته نارنجی و چرتکه چوبی قدیمی اش که هیچ وقت یادش نگرفتم . اما خوب یادم هست کم کم شروع کرد به فراموش کردن . هنوز خیلی کوچک بودم که فراموش کردن هایش را درک کنم . اما خوب یادم هست وقتی عزیز جوانش را از دست داد کم کم فراموشی ها حجمشان بیشتر و بیشتر شد . کم کم فقط جای صندوقچه قدیمی را به یاد می آورد و تنها عزیز دردانه نوه هایش را , هر روز او را به یاد می آورد به هوایش غذا می پخت و چای می ریخت و بهترین ها را برایش جدا می کرد. اینها را خوب یادم می آید و آخری ها خواهرکم را با مادر اشتباه می گرفت. فکر می کنم خاطرات قدیم هایش آنقدر عزیز بود و شیرین که از انها دل نمی کند . آجان تا آخرین لحظه کنارش بود برایش دعا می خواند و او آرام آرام مارا با خاطره های دور گذاشت و رفت ... اینگونه بود مواجهه من با واژه فراموشی ...

دایی جان محبوب ترین آدمی بود که می شناختم . بی شک او بزرگترین قدمها را برای سلامتی مردم سرزمینش برداشت و زندگی خیلی ها را نجات داد شاید همه ما مدیونش باشیم .توی مطبش همیشه پر از گل بود گلهایی که به هم پیوندشان می داد دنیایی بود گلخانه اش , کتابخانه و نیم تنه ابوعلی سینا و یک دستگاه عجیب و غریبی که از ریه عکس می گرفت . خانه پر بود از عکس های طبیعت و گل, دایی جان عاشق عکاسی بود. بیشترین چیزی که دوست داشتم عکس پانامارایی بود که از ییلاق گرفته بود عکسها را چیده بود کنار هم .کتابخانه اش پراز مجله های قدیمی بود,وشوخی های دایی جان که تمامی نداشت. شنیده بودم او هم فراموشی را آغاز کرده همان موقع که شد چهره ماندگار ریه ایران , چقدر دیر بود. حالا آنقدر ها می فهمیدم که بخاطرش رنج بکشم . عید بود کتاب خواهرکم را برایش بردم که خوشحال شود حرف می زدیم و او شوخی می کرد اما بعد از کلی حرف زدن متوجه شدم حرفهایم برایش مفهومی ندارد فکر می کردم شوخی می کند . برایش چای ریختم با چشمان روشنش نگاهم کرد لبخند زد و مهربانانه از من پرسید: (( چشمهای شما برای من آشنا است کدام یک از بستگان من هستید؟))  سینی چای توی دستانم بود خشک شدم  یک لحظه حس کردم سلولهای بدم از من جدا می شوند, لبخند زدم گفتم منم دایی جان ...نشانه ها به مادر بزرگ پدری ام برگشت و او فقط مادر بزرگم را به یاد آورد و شروع کرد به خاطره تعریف کردن ... حرف می زد و من باز هم فکر می کردم گذشته اش را بیشتر دوست می دارد . دیگر هیچ چیزی نمی فهمیدم ذهنم رفته بود سراغ گذشته ها و دایی جان خاطره تعریف می کرد . در من چیزی می شکست و درد همه وجودم را گرفته بود اشکهایم را قورت می دادم و با لبخندی همیشگی به دایی جان نگاه می کردم که با آن ادبیات فارسی مخصوص به خودش حرف می زد . رفتنش را ندیدم تاب نداشتم او همیشه برای من همان مرد بلند قامت مهربان در کت شلوار آبی آسمانی تابستانی اش ماند که فراموش نمی شود .

پیشترها فکر می کردم ای کاش می شد انسان بخشی از خاطراتش را پاک کند مثل فیلم ((eternal sunshine in spotless mind )) دلم می خواست گاهی قسمتی از مغزم را پاک کنم . حالا کم کم من هم فراموش کردن را آغاز کرده ام  حس عجیبی است این فراموشی ,من را آزار نمی دهد تا هنگامی که کسی یاد آور نشود .برایش مبارزه هم نمی کنم چیزی در من ته نشین می شود مثل خاطره های مادر بزرگ مثل دایی جان و مثل خیلی از آنها که دوستشان داشتم و فراموشی شان به من تجربه دردی جدید داد.. به قول آلیس (( هنر از دست دادن برای انسان خیلی دشوار نیست , خیلی چیزها با اندیشیدن از بین می روند , ولی از دست دادن آنها مصیبت نیست...)) چه کسی ما را از چیزی که یکبار بودیم , دور می کند , .....

زندگی در لحظه و نه بیشتر و نه بدون چشمداشت همراه با هنر از دست دادن .... و ما هر روز یاد میگیریم ...

فراموش کردن در من مثل پیر چشمی است وقتی دکتر گفت پیر چشمی گرفته ام خندیدم  و او هم خندید و برایم گفت کسانی که در جوانی دید دور خیلی خوب داشته اند زودتر این اتفاق برایشان می افتد و من یاد حرف دوستی می افتم که می گفت تو چطور این همه جزییات را به خاطر می سپاری ؟! و حالا من آغاز کرده ام ...

و خوب می دانم فراموشی در من در عزیزانم دردی جدید می زاید ... شروع کرده ام به پاک کردن خیلی چیزها ...و فراموشی در من بصورت" غیر ارادی" تحت "اراده ای" در آمده است ...

شاید هم یک روز فراموش کنم روزگاری اینجا بوده ام و می نوشتم ... شاید نه ...

 

 

 

  • پی نوشت 1: Still alice)))) فیلمی که سخت مرا تحت تاثیر قرار داد شاید همزاد پنداری عجیبی با درد آدمهای توی این فیلم داشتم  سخنرانی آلیس را بارها و بارها گوش دادم چیزی در اعماق قلبم می لرزید ....
  • پی نوشت 2: بهار بهانه یادآوری نداشته ها است و عید همیشه بوی نداشته ها را دارد برای من . بهاری که مادر بزرگ را گرفت . بهاری که پدر کنار هفت سینش اشک نمیریزد و بهانه ای برای کادوی تولدش نیست ...