سورا

 
تولد پدر
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱
 

امروز تولد تو است و ما 10 سال است تولدت را جشن نگرفته ایم

انگار یک جورهایی زندگی ام را مدیونت هستم یک جورهایی وامدار یک سری چیزهایی هستم که از تو تنها به من به ارث رسیده است .

در همچین روزی دلم می خواهد از چیزهایی بنویسم که من را ساخت در نبود تو از من زنی ساخت که امروز هستم . فکر می کنم هر چیزی اتفاقی , انسانی , حادثه ای در زندگی قسمتی از من را یا ساخته یا شکسته که هر دو آنها من را انسانی کرده است که امروز هستم .

یادم می آید خانه همیشه شلوغ بود و سفره ما همیشه میهمانی داشت و ما با این شلوغی اخت گرفتیم با این حضور همیشگی میهمانها و همه از آن لذت می بردیم . مادر را نمی دانم که همه سختی این لحظه ها پای دستهای او بود ...

با جابجایی های شمالی جنوبی یاد گرفتم در هر گوشه این دنیا برای خودم دنیای جدیدی بسازم ,مطلوب که زندگی را دلپذیر تر کند .این میان انسانهایی همراه روزها و ساعتهایم شدند و بعضی همراه سالهایم ...

با تاثیرشان در زندگی ام فکر می کنم و هر روز خودم را با تو مقایسه می کنم و هر روز فکر می کنم اگر تو بودی آیا می گفتی کدام راه را بروم یا می گذاشتی تجربه اش کنم . فکر می کنم و فکر می کنم و بعضی وقتها خسته و مستاصل شکایت می کنم که هر دختری , هر زنی در هر سن و سالی به حضور پشتوانه محکمی چون پدر نیاز دارد .همینکه باشد انگار کوهی پشتت هست و من بارها و بارها خواستم خودم آن کوه باشم که نشد ...

و من انسانی را می شناسم که هنوز که هنوز سمبل پشتکار و انرژی است . خوب یادم هست هنوز9 سالم بود که گفتند دل بسته اش نشوید دوام نمی آورد و چه آدمهایی که با وجود او نیرو گرفته اند و با اندیشه او زندگی کرده اند حالا به سختی خودکار دست می گیرد اما با تکنولوژی زندگی را پیش می برد .تاثیرش روزی بود که دست در دستان پدر پله های چوبی آن خانه کاه گلی را بالا رفتیم و دور تا دور اتاق چمدانهای قدیمی بود پر از کتاب و عمو حسین روی تچکچه ای نشسته بود و واکرش کنار دستش بود .خداحافظی که می کردیم تصویرش یادم هست با سبیلهای سیاه پر پشتش و لبخند همیشگی کنار ایوان ظاهر شد ایستاده بود با واکر حالا سالهاست از ان روز می گذرد و هنوز از او امیدوار تر کسی را ندیده ام حالا شاید سالها می گذرد که حتی واکری هم نیست ولی او اولین نفری بود که شعر را به من شناخت وقتی هنوز 9 سالم بود و کمکم می کرد صدای پای آب را از بر کنم ...هرچند درد تمام استخوانهایش را مکیده اما هنوز دیدنش امید را زنده می کند

معلمها همیشه نقشی بزرگ در زندگی ام داشته اند و حرمتی که هیچ چیز توانایی تعریفش را ندارد . همه مدرسه به او احترام می گذاشتند حضورش در زندگی ام سرنوشتم را عوض کرد بخاطر شوری که در من بیدار کرد فیزیک را انتخاب کردم "جلالدین صدیق مروستی "صبور بود و همیشه عجول بودن من را تاب می آورد پا به پای شیطنتها و کنجکاوی هایم می آمد و در من هی چیزی خلق می شد ...

نیازی نبود تو خیلی حرف بزنی اما من خوب مکالمات شبانه مان یادم هست من گوش می دادم . هنوز خیلی کوچک بودم برای دردل های شبانه, اما هر پدری دردل شبانه با دخترش را نیاز دارد و چه شبها که ما دوتا بودیم فقط .. حالا خاطره های دوری هستند که گاه گاهی از قلبم می گذرد و خاکهایشان را می گیرم ...

تسبحش را بلند کرد و گفت همه آرزویشان است که من با این تسبیح بزنمشان و من تسبیح بزرگتری کنار کتابهایم روی میز بود .. خندید هنوز وقتی فکر را می کنم صدایش را خوب می شنوم . معلمی که با رفتنش خیلی ها قلبشان شکست و شاید اولین تجربه از دست دادنم بود و چه سخت بود این اولین معلمها همیشه بخش مهمی از زندگی ام بودند . راست می گفت یک تست رتبه عوض می کند , دانشگاه عوض می کند , همسر عوض می کند و سرنوشت عوض می کند ... و هنوز فکر می کنم که سرنوشت عوض می کند ...

با خودم بازی عجیبی را آغاز کرده ا م عابران که می گذرند پیری های تورا تصور می کنم که اگر پیر میشدی چه شکلی می شدی؟ اما با خودم به نتیجه  خاصی نمیرسم . شاید گاها بعضی ها به پیری تو شباهت داشته باشند شاید نه ... انگار سالهایی که رفته اند تو ثابت مانده ای و من به تو نزدیک می شوم . می شوم خواهرت , می شوم مادرت تا آغوشی که یخ کرده ....که اینبار تو بشوی پسرکی که مادرش برایش درد و دل می کند از سالهای سختی که گذشت ....

گذشت و این گذشتن خودش عجالتا زندگی ما انسانهاست .. بنا است برای تولد تو بنویسم . تولدی که یک ده می گذرد که عقیم شده ....

اما هی می روم سراغ عتیقه ها ...بعد از تو دنیا را دیگر گونه کشف کردم ...تنها ...تنها ... بعد از تو عاشق شدم بعد از تو خودم را کشف کردم بعد از تو نا امید شدم و دیگر بار امید را یافتم و هر بار تنهایی ام بزرگتر شد ...بعد از تو تازه فهمیدم سکوت آدمها از دردهای عمیقشان نشانه دارد ...

بعد از تو فهمیدم چیزهایی در من هست که در تو سخت دوست می داشتم ...

حالا تولد تو است دغدغه خرید هدیه ای نیست ..حتی کیلومترها با مزارت فاصله دارم اما هنوز وجود تو در وجود من می تپد گرم..زنده ...و این راه خوب می دانم خاطره ها و حضور بعضی ها در زندگی انکار ناپذیرند حتی با این همه فاصله ...

به مناسبت زادروزت بر می خیزم سلام می کنم 67 ساله می شوی ...حتما حالا رزهای کنار سنگ سیاه جایم را پر می کنندو به جای من بر دستهایت بوسه می زنند ...

تولدت مبارک ...

 

 

 

 

پ ن : بنا بود از اولین هایم بنویسم .. از تاثیر گذارترین ها در نبود پدر اما انگار سکوت می کنم شاید وقتی دیگر