سورا

 
پایان
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۳
 

 

 خانه تاریک بود اما پنجره ها آنقدر بزرگ بودند که نور زندگی شبانه ,قسمتهایی ازخانه را روشن کرده بود. از آن پنجره ها که انگار مرزی بین تو و دنیای بیرون نیست . یاد پنجره های اکباتان می افتم .. اما تعجب نمیکنم از اینکه پدر در قسمت روشن خانه نشسته است, سکوت کرده اما حضور دارد و من غرق زیبایی شب این شهر هستم که از روزهایش بیشتر دوست میدارم .. زیبایی های شبانه اش بیشتر است انگار . در دور دستها نوری روشن میشود و انگار من را به پرتاب ماهواره ای به آسمان دعوت کرده باشند .تمامی مراحل پرتابش را می بینم اما انگار ماهواره نیست موشکی است بزرگتر از حد تصور من . تصویری که میبینم خیلی از من دور است اما بسیار واضح می بینمش ...اما موشک به زمین بر میگردد و مرا اضطرابی فرا میگیرد و تعجب میکنم چرا پدر هنوز هیچ نمیگوید وقتی اینگونه زنده کنار من نشسته .اما سکوت می کند .. صدای برخورد موشک را با زمین میشنوم و بعد نوری که انگار تا زیر پای من هم میرسد .. سراغ حیوانات توی حیاط می روم نمیدانم چرا فکر میکنم بیاورمشان توی خانه در امان خواهند بود .. در را باز می کنم اما حیوان ها به جان هم افتاده اند و توی حیاط صدای رشد درختها ,گلها و علفها را میشنوم. حالا با تمام وجودم ترس را حس میکنم انگار همه چیز در اطراف من با سرعت فزاینده ای رشد می کند و من به زور یکی از گربه ها را با خود به خانه میبرم .. بچه ها را بیدار میکنم اما همه انقدر خونسرد و ارام هستند که مرا بیشتر میترسانند . به همه چیز فکر میکنم که در نزدیکی ما مرکز فضایی هست ؟ نیست و هیچ منطقی برای اتفاقها وجود ندارد .. به کوله پشتی موارد اضطراری مان فکر میکنم که برش دارم و چه چیزهایی مانده که دلم میخواهد با خود ببرم. انگار کسی به من میگوید این پایان دنیا است و سخت دلم میگیرد .. همه چیز سریع از جلوی چشمانم عبور میکند . به خودم میگویم کاش وقتی دنیا تمام میشد زنده نبودم تاب نمی اورم...به این فکر میکنم که اگر حالا و اکنون دنیا تمام شود چقدر کار نکرده و حرف نزده دارم که مانده اند برای فردا برای روز مبادا برای فرصتی بهتر .... به این فکر می کنم که چه بیهوده بسیار مواردی را جنگیده ام وقتی زندگی همین لحظه تمام میشود و حتی بعد از من هم ادامه نخواهد داشت . با مردن خیلی فرق میکند ...

دلم گرفته است بیخیال کوله میشوم انگار اگر آن را بردارم دلتنگ خیلی چیزهای دیگر میشوم که نمیتوانم بخاطر ضروری نبودنشان برشان دارم .. انگار در لحظه ای بیخیال همه چیز میشوم و من هم مثل پدر آرام میگیرم ....

از خواب که بلند میشوم هنوز دارم فکر میکنم اگر دنیا تمام شود ... دلم پر از آشوب میشود .. به دفترچه خاطرات مشترکم فکر میکنم به  ایمیل هایی که دخیره کرده ام ... که هر روز بیشتر دلتنگم میکنند . فکر میکنم  دنیا اگر همین حالا تمام شود من چه میکردم ؟!انها که دوستشان داشتم را در آغوش میفرشدم ؟ آنها که دوست ندارم را هم در آغوش میفشردم .. شاید....

بیشتر دوست میداشتم .. همه اینها در لحظه ای از ذهنم گذشت انگار برای آرام شدن باید سبکتر حرکت کرد ...

یادگاری ها همین که در ذهن بمانند کافیست .. انگار باید سبک کنم این زندگی را ....