سورا

 
رويا
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩
 

موسیقی باران بر بامهای سفالی بلند ملودی زیبایی را در سکوت شب می نوازد و کوچه ها خسته شسته میشوند. زیر رگبار سرد باران و بادها بر سکوت پنجره ها جیغ میکشند .

چراغها روشن میان کوچه رویا یم میچرخد با باد که در گیسوانش چنگ انداخته میرقصد میچرخد ونگاه به دور بامها می پیچد و اسمان همچنان ستاره میفشاند .

کودکی از دیدگانم میگذرد روزهایی که زیر باران شادیها را میپراکندیم .چرخ میزند در باد در امواج پر تلاطم درونم روزهایی که رفته اند روزهایی که رفته اند...

شاد غمگین خاطره ها گذشتن از مزر دوستیها لحظه هایی که دیگر نمی ایند .دلم میگیرد روز اولی که نوشتن آموختم روز اولی که بزرگ شدم روزاولی که ...روزهایی که هر کدامشان روزاول زندگی جدید بود!هرروززندگی نو ...

دلم میگیرد وباد همچنان بر گیسوان رویایم چنگ میزندروبرویم می ایستد وسط کوچه زیر نور چراغ اشکهایش را میبینم. دستم را سوی گونه هایش دراز میکنم از من میگریزد محو میشود .

من میمانم و کوچه خیس و رویایی که میگریزد.تا با نم اشکانش واقعیتها را بهتر ببینم .در درونم تلاطمی را حس میکنم میلرزم اما نمی گذارم شک کنم .میخواهم حرف بزنم با تو با تو که نمی فهممت با کسی که هرگز به دوست داشتنش شک نکنم .هرگز !

واقعیت واقعیت من وتو چیست ؟واقعیت ماورای یک موزیک آرام و باران زیبای پاییزی وسرد تر از آدم برفی دنیای کودکی مان!

با این همه دوست داشتم هم واقعیتی است که مجال گفتن نمی یابد .حقیقت است.