سورا

 
من به سادگی کرخ شدم
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٥
 

يه روز قرارش رو گذاشتيم

تو سراب ادمهاي واقعي رفتيم سراغ دنياهاي خودمون كه يه جا هاييش پا به پا ي هم بوديم .نهال كوچيكمون جون گرفته بود . اما قرار نبود بزرگ شه .قانون مال واقعيتهاست .اونقدر تو برهوت زمان پيش رفتم كه نهالم واقعا رشد كرد و ريشه هاش جون گرفت.پرسيدم نهال تو چي؟گفتي هنوز درخت نشده! بايد كودش داد!

اما حس كردم نهال من ريشه دوانده تو واقعيت و بايد جاشو بزرگتر كرد .خاك ميخواهد ؟

اما باز نهال كوچيك من تا پاش و گذاشت تو دنياي ادمهاي واقعي گم شد و رنگ و روش عوض شد .شد دروغ!

يه روزي يه قرار گذاشتيم تا آخر دنيا باشيم اما اخرش كجا بود؟ آخري وجود نداره تا وقتي من هستم تو هستي .اين همه اون چيزايي كه نهالم با هاش بزرگ ميشد.و دنياي روياهام كه پر از رنگين كمون بود.

وقتي يه صدا تو گوشهام فرياد زد كه آخر اون لحظه است كه نزديكه مثل گنجيشك تو قفس خوردم به درو ديوار و هواي رويا ديونم كرد .گيج ومنگ افتادم كف قفس .

يه جوري قرار گذاشتيم كه مواظب بودم به اخر نرسم .

آروم آروم صداي قدمهام رو رو سنگفرشهاي رويا ميشمردم اما اونقدر غرق نهال كوچك بودم كه داشت بزرگ ميشد.ميشد زير سايش لم داد تا افتاب از لابلاي برگهايسبزش لايه هاي تنم را نوازش كند وچشمها تو سايه گاهش اروم بگيرند .كه يادم رفت دارم ميدوم . نسيم بود وبوي بهار نارنج .و من كه از تو ميگذشتم .با اين حال نفهميدم.  توي دويدن شمارش قدمهام از دستم در رفت . درخت كوچكو ايستاده بود روي سينه ام وريشه دوانده بود وتو كه سايه شده بودي ومن كه ياراي كندن درخت را نداشتم .