سورا

 
ترس
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٦
 

 

((دوستی يه نهال که روز بروز بزرگتر ميشه))

 

يه كسي هست يا يه چيزي كه هرجا ميرم اثرش وجود داره نمي دونم يه انرژي منفي كه هر جا ميرم قبلش اونجا بوده لابلاي شعرها كاغذهاي قديمي كتابها كه لاشونو كه باز ميكني ميبيني اون رد پاتو شون هست حتي ته  عكسهاي يادگاري گاهي  سايه اش ته عكسها معلومه وقتي ميبينمش يه حسي چيزي تو وجودم من و سرد ميكنه خنك كرخ وخاموش.

حتي كنار ساحل اونجا كه دارم با عشقم راه ميرم رد پاهام رو شنهاي خيس عقب تر بود اون جلو معشوق بود كه قدم ميزد با رد پاي سايه موهوم . كه منو حل ميداد تو جذر و مد دريا كه من و ميكشيد وسط اون كفهاي سفيد و ماهيهاي نيمه جون و بعد دوباره تا طوفاني و غرشي يا كمك تمام انرژي هاي مثبت دنيا و باد و موجهاي بزرگ كه منو بكوبن كف دريا و دوباره تو مد بيوفتم تو بغل گوشماهيهاي كه بشم يه خاطره فراموش شده مثل اونها .!كه باز اون رد پا داره رد ميشه سايش داره نزديك ميشه و ترس كه جرينگ جرينگ صداش نزديك ميشه.!!!