سورا

 
پاپا
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٥
 

در قاب منبت کاری نشسته خیره به گوشه ای سیاه وسفید در کت اتو کشیده و پیرهنی خاکستری چروکی بر گوشه چشم و سیگارکی بر لب و صدایش که مرا با خود میبرد

به خانه قدیمی .دستهای مادر را رها کردم پله ها زیر پاهایم سر میخوردند تا پشت در اهنی که نرده ها مرا محبوس میکردند. زن همسایه که مشتی اب نبات در جیبهایم ریخت عطراو را میداد. نبودی اما بر میگرده!و شوق شوق و حسرت در چشمهایم غلت میزد تا اشک که جاری بود.

صدای گامهای بلندش که از دروازه می امد و ابنباتها که در دستانم چسبیده بود .پسرکم عزیزکم و تصویرها مات می شد .تا اغوش گرمش و پلکهایم که با صدای مهربانش آرام میگرفت .  

صدای گامهایش از پست در می آیدکه ارام ارام صدا میزند :پسرکم عزیزکم...........

لرزشی و ترس وجودم را میگیرد سالها از گذر آرامش گذشته .

چشم باز میکنم اینجاست مثل همیشه آرام در قاب منبت نشسته با هم سیگاری میکشیم .