سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٦
 

تجربه

 

هوا خوب بود

خورشید گرم تو آسمون لابلای ابرهای سفید خودنمایی میکرد .اتاق مثل همیشه روشن بود با عطر رزهای قرمز تو گلدون .

پرده های اتاق پر از خورشیدهای کوچیک بود و یه عالمه کاغذهای سفید که انگار نور توشون پاشیدن .نورانی نورانی..

نه آینه ای نه دری نه هیچ روزنه ای به بیرون .

کاغذهای سفید. مداد سیاه. فیلمها .رنگها که تو هم قاطی بودن .و موسیقی که حجم اتاق رو پر کرده بود.

یه دنیا پر از نور و رویا گه گاه رعدی سایه می انداخت رو خورشید و بعد دوباره نور بود ونور....

کسی انگار در میزد .مدتها دنبالش گشتم .در که باز شد بیرون تاریک بود .انگار خورشیدها

مرده بودند .نور اتاق پخش شدبیرون .گلهای رز تو گلدون خشک شده بودند.همه چیز یه کم واضح تر شده بود کاغذهاکه خط خطی بودن.کسی پشت در بود .به یه دنیا حرف که میریخت

تو فضای اتاق .چون آینه ای برابرم خودم رو توی چشمهاش دیدم . پیر پیر شده بودم .