سورا

 
اردشیری
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳
 
امروز داشتم از کلاس بر میگشتم یا نه تو کلاس داشتم راجب مغناطیس صحبت می کردم یه هو صداش تو گوشم پیچید ،دلم گرفت .تو کاغذ پاره هام گشتم و این دلتنگی رو پیدا کردم .می دونم همه شما هایی که استاد رو می شناختید گاهی به بهانه ای دلتنگش می شین.
( به همه دلهای گرفته )

ریشه ها تورا می خوانند

و زمین پاییزی است

روز ۲۵ اردیبهشت     سال اسب

پیشترها گفته بودند : پاییز برگها می ریزند

بهار گلها می رویند!

وحال سال اسب      سال باران

در سرزمین وارش

گفته بودند پاییز فصل سردی است ،باران

و خاکهای شسته!

گفتند: برگها میریزند!

گفتند: قوانین حرکت همیشه ثابت است .

ولی تمام توازن بر هم ریخت در

۲۵ اردیبهشت  سال  اسب

بوی نم وخاک

بوی سبزه وباد

و درخت فرو ریخت

ریشه فرو ریخت

گفتند: سرو همیشه می ایستد!

و او ایستاده ریخت

وخاک اینک آسمانی شده ،سبز تر می خندد

پیش از 

آن سنگها می نواختندو خاکها موج میزدند

و سرو آرام خفت،ریشه هایش

خسته از شتاب بی سکون زمین

آرام خفت

و زمین از حرکت ماند

زمان در اردیبهشت ماه سال اسب

سکون یافت.

شتاب به صفر رسید

و همه محرکها در گوشه این خاک آرام گرفت!؟

و روح بزرگش          هوای پریدن گرفت

سکوت ،

شب،

وقلبهای شکسته که می ترسند   بلند تر بزنند!

همه جا سکوت                     ساعتها خاموش 

تا صدای روح بلندت را بشنوند

 چتر ها باز است 

و باران بر بامهای سفالی شهرمان 

دیلمان دلتنگی فرزندانت را می نوازد

وما آرام آرام 

بغضهای سیاهمان را با آن پیوند می دهیم

هوا سنگین است یا 

سنگینی روح بزرگت بر چتر ها می بارد؟.

گفتند: فقط برگها می ریزند

در پایز و بهار فصل رویش است

سبزی جوانه

برخیز ، ببین  از کنار هر انسان جوانه ای روییده                  سبز

 زاده دستان گرم تو

و نوازشگر صدای آسمانی ات

ابرها در زلالی چشمان گرفته شسته می شوند

و تو بر تمامی چترهای باز لبخند می زنی

همان چشمان درشت در بر ابروان کشیده

همان پیشانی بلند

همان لبخند مهربان پدر

ایستاده محکم

صبر کنید..................

سرو ایستاده !

چشمها منباءباران را می جویند

و چترها بسته می شوند.

 

برای بهترینم استادولی ال.. اردشیری

 

۲۵/۲/۸۲