سورا

 
داستانک
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٢
 

زمستون مثل همیشه زودتر از کوهستان شروع شده بود .برفها روی قله ها رو پوشونده بودند.یه کمی هم هاشور خورده بود تو کوهپایه لابلای نورهای رنگی خونه های گلِی و درختهای خشک رو شکوفه باران کرده بود .غروب وقتی که خورشِد خودشو پشت کوهها قایم میکرد ونور قرمز نارنجی و کبود روی برفها قل میخورد همه جا سفید بود سفید سفید و کبود.

 

تو سکوت زمستون کوچه یه صدایی منو میکشید سمت خودش جز صدای کفشهای من رو ی سنگفرشها غز غز برفها که زیر پاهام آب می شدند. که با اون صدا شده بود سمفونی زمستونی .

یه صدا که یخهای زیر پاهام و میشکوند و نسیم گرمی وجودم رو میگرفت و شوق و شوق که منو می کشید سمت خودش.

ردیف مغازه ها ی کنار هم که کر کره هاشون پایین بود صدا از اونجا می اومد یه مغازه قدیمی که وقتی نزدیک تر شدم بوی چرم و واکس می پیچید تو کوچه خیس ونمور.

جلوتر که می رفتم صدا دلنشین تر بود سازی که انگار با تمام وجود نواخته می شد. دیگه سرما نبود شوق بود و گرما که منو می کشید سمت خودش .آفتاب دیگه غروب کرده بود و نور چراغهای خیابون سو سو میزد تو پیاده رو و یخها رو برق می انداخت که یهو برق رفت و من موندم و تاریکی که مثل آدمهای گیج دور خودم می چرخیدم .صدای ساز همچنان می امد .کورمال کورمال پی صدا رفتم و نزدیکی صدا که رسیدم . صدا کردم .:قربون دل شکسته ات که دل تو دادی دست تارهای ساز و نوای موسیقی اینجا تاریکه کمکم می کنی؟.

صدای ساز قطع شد و غز غز کرکره بود که انگار بالا می رفت و بعد نور فانوس و بوی نفت و چرم تازه که با هم قاطی شده بود .یه سندان و چک کش کوچیک و وسایل کفاشی که تو یه نظر می تونستی تو شلوغی تشخیصش بدی .تمیز و مرتب و کمی قدیمی .

__ بشین آقا معلم .مگه زمستونهای اینجا رو نمی شناسی که بی هوا زدی بیرون و هوای قدم زدن کردی.

من اما هنوز متعجب و یخ زده دور و برم و وارسی می کردم .

__ یه چای داغ بخوری یخهاتون اب میشه

همینطور که چای میریخت از رو علاالدین دود گرفته گوشه دکان زیر چشمی دکان و وارسی میکردم  . بوی چوب تازه گردم حواسم و کشوند گوشه دیگه مغازه که تاریکتر بود. چند تا ساز نیمه تموم و یه کمانچه قدیمی و گرام قدیمی تو این دوره زمونه و این سن ....خیلی سن نداشت شاید چند سالی بزرگتر از من بود اما اینجا همهه چیز قدیمی تر بنظر می اومد .........

 

ادامه دارد