سورا

 
سفيد ابی
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳
 

 

 

اين روزها نه توهستی نه خيالت نه عشقت نه.......خالی خالی و يه عالمه صفحه سفيده که جلوم باز ميشه و مغزم که داغ داغ شده و دستام که يخ زدن .

می خوام همه چيز اينجا رو بهم بريزم .اين روزها نمی دونم يه چيزی مثل يه مرورگر افتاده تو مخم و هی داره می گرده و ميگرده و تصويرها که دارن تو هم قاطی ميشن .جيغ جيغ جيغ جيغ

تصويرها و صفحه های سفيد که يکی يکی بسته ميشن و کوری جاشو می گيره يه صدايی سوت می کشه توی گوشهام ٬صدای سوت قطاره

اره تو بايد سوارشی و بری .بری و بری و بری................تو مال اون دور دورايی ٬کی ميدونه؟

اما من می خوام با اسب برم تا باد وقتی موهام تو هوا پريشونه توشون دس بکشه

نه برو برو تا فرصت و از دست ندادی برو تا به قطار برسی منم جواز عبورت رو ميارم.

اما ريشه هام چی؟بکنم؟؟!!!

ريشه هامو می کنم و ميذارم رو کولم منو با باد می فرسته ديگه صدای سوت اهن قراضه هم نمياد.

اينجا آروم آروم آروم سفيد سفيد و ابی...........................

ريشه هام تو هوان

اينجا خيلی خيلی ارومه