سورا

 
مرد هاشور خورده
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٦
 

كه چي اون جوري نشستي و زانوي غم بغل كردي .چي شده اين همه سال زل زدي به اون بالا و قله پر برف .

خسته شدم از بس نيمرخ تو رو ديدم كه خورشيد و برف روش و هاشور زدن .بسه ديگه . بسه ديگه

پاشو امسال از هر سالي بهتره .با تو ام ميسنوي

دلم لك زده تمام رخ تو رو تو نور خورشيد ببينم .نه ديگه مثل قديما چشمهات چشمهاي منو دوست ندارن .ببين حتي ديگه لمسم نمي كني...

پاشو بذار اين افتاب كامل بتابه تو اتاق خسته شدم از بس اينجا تاريكه ...با تو ام ...مرد هاشور خورده

چي نصيبت شد اين همه سال زل زدي اون بالا و بي حركت نشستي تنگ ديوار .اون ماهي قرمزهام انگار جرات حركت ندارن .

ديگه نمي گم .ديگه التماست نمي كنم .ببين دارم ميرم ها ببين پنجره ام بازه بازه .....

ده لا مذهب حداقل حالا كه دارم ميرم يه نگاه بكن ديگه ..خسته شدم از بس نيمرخت رو ديدم .....

اصلا همين كارا رو كردي كه من رفتم ..

ديگه هيچي نمي گم هيچي هيچي هيچي....

منم زل مي زنم به نوك برفها كه خورشيد توش لوليده ....

منم نيمرخ ميشم..

....

....

.....

.......

.........

...................

من ديگه ميرم از نيم رخ بودن خستم .تو هم از بس برفها رو ديدي سفيد سفيد شدي ميرم نوك برفها كه صورتت رو كامل ببينم .