سورا

 
لبخند قاب
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٤
 

 

 

پيرمرد دستش رو کشيد روی قاب کهنه که منبت دورش رو گرفته بود تو هنوز می خنديدی و او با صدايی که انگار از سالهای دور می اومد بريده بريده گفت:خانواده متمدنی بوديد.....

واين کلمات اخر توی گوشهام هی می پيچيد..بوديد بوديد.....

تو همچنان می خنديدی..اما ميدونم حتما خسته ای از اين همه ...متمدن بودن با يقه های اهار زده و کراوات و تشريفات که حالا....چی که چی از ماها چی مونده ....تو هنوز لبخند ميزنی اما اين ديگه منو به وجد نمياره و زوق نميکنم.

همين که متمدن بوديم منو حسابی بهم ريخته....

تو شدی خاطره وتمامی اراضی که يه روزی با اسب سفيدت توشون دل دخترکهای جون رو ميبردی شدن معدن ادمهای چپاولگر يا هرچيزه ديگه ای...

تو هنوز داری ميخندی.......

ولی من ديگه خسته ام از اين همه افتخار به چيزهايی که ديگه نيست .خسته ام از اينکه هی دارم به اين لبخند های احمقانه جواب ميدم .......

تا متمدن باشم يا هر چيز ديگه ای

پير مرد بايد اين قاب منبت برگردونم پاپا خسته است از اين همه لبخند. ببين رو لباش خشک شده روح نداره

..........