سورا

 
بازار روز
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٦
 

 

 

 

بازار روز مثل هميشه شلوغ و پر صدا بود .هر كسي روي يه بساطي خم شده بود و افتاب روي موجهاي نقره ميريخت.بساطهاي رنگارنگ و سايه بانهاي پلاستيكي .اما هيچ چيز رنگ و بوي واقعي خودش رو نداشت .جز دريا و ماهيگيرها كه بوي نم وماهي مي دادند.

اسباب بازيهاي برقي با سر وصداي ادم اهنيها و صداي بزازها تو طبيعت جيغ مي كشيدند.هر كسي چيزي براي عرضه داشت .اما نه مثل اون وقتها كه محصول روز بود بازار روز.......

پير مرد كنار بساط پر رنگ و رويي ايستاده بود وبه پايه هاي لرزان سايه بود تكيه داده بود.افتاب روي پلكهاشو سنگين كرده بود !يا خمار دختركهاي نورسيده رنگ زده بود.كنارش دختركي ايستاده بود با چهره افتاب سوخته با دستهايي بزرگ.گونه هايي سرخاب زده .با گالشهاي سياه براق كه رو هركدامشان يه گل پلاستيكي قرمز خشك شده بودند.

با لبخندتلخي كه از عمق چشمهاي زردش تو را ميكشيد.. .چقدر بدون اون رنگها معصوم ميتونست باشد.به پيرمرد چسبيده بود.

در هياهوي بازار پيرمرد چه چيز مي توانست براي عرضه داشته باشد.هركسي امروز با دست پر به خانه بر ميگشت و او هم به اميدي تكيه كرده بود .

افتاب غروب ميكرد وانها ميان گالشهاي رنگ و روغن خورده گم شدند.

شب اما پير زن سر سفره نان واشك تقسيم ميكرد....