سورا

 
کابوس
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٥
 

دير گاهي است بوها از درز پنجره ها سراغم را مي گيرند و سوت زنان راهي ملحفه هاي چروكيده ام مي گردند.اما من هنوز اينجا از حركت مانده ام وخيره به سقف سفيد كه مدتهاست از ستاره خالي است.

هر روز صداي گامهايت را مرور ميكنم........

روي مبل لم داده بودم و ميديدم كه دستانت چمدانها را مي بندد و لبانت كه تكان مي خورد دود سيگار رويت هاشور انداخته بود .هيچ صدايي نبود دستانت در هوا تكان ميخورد ولبانت اما نمي شنيدم ....

نه اينجا براي نفس كشيدن جا نيست .من بتنهايي بهتر نفس ميكشم و تو از لابلاي دستانت نگاهم كردي ...و اشكهايت ............كسي درون گوشهايم جيغ ميزد :ديونه ...احمق....نفهم داره ميره.....

اين احساس بي حسي غرقم كرده اما خودم به تنهايي بهتر نفس ميكشم .اشكهايت هم هاشور ميخورد. از كنار هر چه ميگذشتي رنگ مي باخت .

حالا همه جا سياه سفيداست

اسمان اتاق مدتهاست كه بي ستاره مانده .روي تخت دراز كشيدم و صداي گامهايت ملودي بدرود بود خيلي باشكوه ...وجاي اخرين بوسه ات كه مي سوخت.

حال ديرگاهي است صداي گامهايت لابلاي قدمهاي غريبه گم شده و هر بار جاي بوسه ات كه داغ ميشود.

ديرگاهي است از درز پنجره ها بوها و صداها سراغم را مي گيرندو من هنوزبه انتظار ستاره ها اينجا لميده ام.

روي گونه ام داغ ميشود وبوي تو كه زنده است چشم باز ميكنم دستانت مرا در مي نوردندچون پيچكي كه سالهاست ريشه دوانده .همه هاشور ها پاك ميشوند.بوي بهار.......بوي زندگي .....

و اسمان اتاق كه ستاره باران چشمهايت است.