سورا

 
غزل
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳
 
 
امشب تمام اشکهايم بی قرارند
گويی تو را آغوش چشمم می فشارند

 

امشب هوای سينه تاريک است انگار
طغيان حسی سخت نزديک است انگار

 

يک سينه شوق است ودگر هيچ است هيچ است
اينجا دگر خون جگر هيچ است هيچ است

 

در پيش رو آينه هم ما را سرو دست
ميگفت جز ما در دلش چيزی نبودست

 

رنگی هزاران پيچ وتاب از رنگ خورده
آيينه مان آيينه ای بر سنگ خورده

 

هکچون غباری دور خود ديوار بستيم
از خويشتن آيينه را زنگار بستيم

 

آيينه می مرد وتمام عشق می مرد
تصوير در تصوير نام عشق می برد

 

ديگر کسی از عشق با ما دم نمی زد
حتی هوای سينه را ماتم نمی زد

 

آنقدر در ديروزمان اما سرودند
تا سوز ای عشق را از ما ربودند

 

ما مانده بوديم و غم بی درد بودن
در آرزوی لحظه های مرگ بودن

 

اميد هم انگار پنداری عبث بود
ديگر تمام باغ حجم قفس بود

 

اما تو گوئی شبی ديگر رسيدست
تقدير ما را هم شبی ديگر رسيدست

 

با ما حديث ديگری از خود سرودی
ای عشق گوئی را را گم کرده بودی

 

پائيز بر تن آمدی خوش آمدی عشق
اينگونه بر من آمدی خوش آمدی عشق

 

بايد که امشب اشکها سر ريز باشند
بايد که فصل چشم من پاييز باشد

 

خوش باد از باران غم لبريز بودن
چون چار فصل چشم تو پاييز بودن

 

آنقدر از اندوه چشمانت سرودن
تا هم نشين مرغ شب آويز بودن

 

بااين همه ای عشق محبوبم کدام است ؟
من يک غزل دارم بگو خوبم کدام است؟

 

ما طاقت اين بار زيبايی نداريم
در زايشت انگار کارائی نداريم

 

من پيشوازی جز غزل با خود ندارم
باز اين تنگدستی است ديگر شرمسارم

....................................

(سعيد..؟)