سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳٠
 

 

 

خسته شدم از اينهمه شلوغی .خسته شدم از اينهمه ادم .ادمهای مختلف .رنگ و وارنگ يا يه عالمه خاطره و ........خسته شدم از بس که اين کلمات مغز ندارند و نمی فهمند.همه اش شده حس حس حس.من خسته شدم از اين همه حس...

خسته شدم .نفس کشيدن بين اين همه ادم سخته .سخته سخته .اين همه ادم يه جا توی مغز کوچيک من ديگه جا نيست

من خسته شدهبودم .يه شب که مثل خيلی شبهای ديگه روياهای عجيب و تصويرهای هميشگی جلوی چشمام بودن و

من مثل هميشه توشون غرق خواستم تنهای تنها باشم ديگه هيچ کدوم از اون ادمها رو نبينم نشنوم .تنهای تنها .......

حتی ديگه ننويسم.تو تنهايی من باشم و تو....

نخواستم که بهتر نفس بکشم .بهتر بهتر ...چند تا نفس عميق کشيدم اما فکر کنم خيلی طولانی شد .حالا سلولهای

 خاکستری بهتر کار ميکنن.اون ادمها ديگه جای نفس کشيدن منو تنگ نمی کنن اونها هم جزوی از من شدن حالا

 همه با هم نفس ميکشيم  .ديدم دلم تنگ ميشه برای همه چيز برای خنده ها ،گريه ها، قهر ها و لج کردنها .ديدم دلم

حتی برای اشياء هم تنگ ميشه برای همه چيز .چقدر خوبه که اين حس کودکانه هنوز در من هست و من باز هم

ميتونم مثل بچه ها قهقهه بزنم بازی کنم و....

ديدم دلم حتی برای اين صفحه سياه که دخترکی مسخ شده چشمهاشو بسته تنگ شده .برگشتم .همين......!