سورا

 
سياره ما
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳۱
 

 

 

خوابيده بود و ملحفه هاي سفيد انگار شب گذشته جنگي سهمگين را در نورديده بودند.چروكيده و خسته از كناره هاي تخت اويزان بود .ارزو داشتم شب را با روياي من خوابيده باشي .انطور طاق باز روي تخت خوابيده بود.انگار گيج ومنگ و عصباني ..خنديدم به ارزوي كودكانه ام و چروك وسط پيشاني ات .ارام ارام...

مي خواستم بپرم روي تخت و دست به چونه ونقدر نگاهت كنم تا از تو خيالت بيام بيرون و بشم واقعي واقعي .

اما ارام روي تخت لوليدم و دست به چونه نگاه مردمكهاي سياهي كردم كه زير پلكهاي نازكت تكون تكون مي خورد .اروم دست كشيدم وسط ابروها مردمكها بيشتر تكون خوردن و فقط منو بو كشيدي ...من اروم اروم مثل طفلي خزيدم تو ملحفه هاي تو.قلمرو كوچيكمون حالا گرمتره .اما هنوز چشمهات بسته است.هنوز دريغشون مي كني !

.

اينجا انگار زمان وجود نداره هميشه شبه وپرده هاي سنگين كه از سقف اويزونن اينجا يه سياره ديگه است .خورشيد خودشو داره قانون خودشو .اونقدر نگاهت مي كنم تا تو چشمات طلوع كنم .دستهاي يخ زده ات منو مي ترسونه و..از حس زنانه ام بيزار مي شم.كه مي خوام بيام پشت اون پلكها از اونجا دنيا چه شكليه؟!

انگار پلكهات دارن باز مي شن و خورشيد كم كمك داره زور ميزنه تا از پرده هاي كلفت اتاق تو رو ديد بزنه .من اما اروم اروم بر ميگردم .اروم اروم ...و تو جاي خاليه منو لاي بازوهات حس نمي كني ..!

كنار در ايستادم مي دونم تنها ثانيه اي بعد مردمكهايت را نو نوازش خواهد كرد .

در را مي بندم و پشت سرم چشمهايت را حس ميكنم .انقدر....مي مانم تا مشتاقتر خواهانش شوم.وتو تنها مرا لابلاي ملحفه ها بو مي كشي .