سورا

 
...
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٧
 
 

 

تو گریزاین لحظه ها حس می کنم .گاهی که می گذارند تا بهتر همه چیز رو حس کنم .می بینم یه چیزی کمه .یه چیزی که حس سبکی بهم میده و سبکی اون رو دوست ندارم.

چیزی که گمش کردم و حالا حتی جستجوش هم نمی کنم چون مثل یه سایه با منه .سایه ای سفید پر از لحظه های که زندگی کردم ...

این سایه بودنش دلم رو می لرزونه و قلبم تالاپ تلوپ ثانیه شماری می کنه .

حالا این مسیر این سبکی ....دستهام یخ کرده ...من جاده های برفی رو میخوام که توش راه برم نوک دماغم از سرما قرمز بشه و اونقدر راه برم که دیگه جاده ای جای پا های من رو فراموش نکنه ...زمستون یه غم سنگین داره ....

می ترسم از این افتاب کاش هر چه زود تر ابرها ببارن و زیر چترها قایم شم.

می ترسم از این سایه دلم میخوادشجاعتر باشم اره دلم میخواد نگهش دارم ..اما می بینم این حس زنجیر بودن خیلی سیاهه من میخوام بال باشم بال بال حتی اگه دستام از نبودنت یخ کنه.