سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۸
 

پاییز همیشه اینجا از همه جای دنیا زیبا تر بود .و رویا رو یاد اون موقعه هایی میانداخت که هنوز این چروکهای زشت صورتشو نگرفته بودن و تو سر بالایی سر پایینی های کوچه های بارون خورده یوسف اباد  قدم میزد.

از کنار پنجره از اون بالا انگار خیلی چیزها تغییر نکرده بود وهنوز اروم بود و کف کوچه پر بود از برگهای زرد و نارنجی..بوی بارون و....

از کنار پنجره در ورودی حیاط دیده میشد و بارون که اروم اروم تصویر ها رو جابجا می کرد.

وقتی کلاسورش زیر بغل کنار گیشه بلیط سینما ایستاده بودو اون صورت استخونی با چشمهای سنگین نگاهش میکردن و نگاهاشون تو هم گره  خورده بود .اون چشمها رو خیلی گستاخانه نگاه  کرده بود ..بعدها بیشتر اون چشمها رو میدید. شاید یه زمستون وقتی گلوله های پنبه ای خیابونها و کوچه های پهن و ساکت اونجا رو سفید میکرد .نزدیک یکی از همین چنارها که الان رو هر کدومش یه پلاکه لبهای اونو بوسیده بود  و بعد به چشمهاش خیره شده بود که مات مونده بودن .گرم بود. اون زمستون تو دلش میگفت چی میشد کوچه های یوسف اباد کش می اومدن تا راهشون طولانی تر بشه ..طولانی و طولانی ..

خیلی شبها رو یادش اومد که یواشکی باهم سیگار کشیده بودن و کلی هم خندیده بودن .اون غروبهایی که بارونم نم نم می زد و همه جا خیس بود.اونقدر دنبال هم دویده بودن که انگار بارون شلاقشون می زد .خیس خیس همدیگه رو بوسیده بودن و بعد از پشت همین پنجره براش دست تکون داده بود.

از کنار اون پنجره قدیمی همه اون چیزها رو می دید.خودشو دید که یه روزی از اونجا رفته بود .اما انگار تمام اون سالهای رفته رو هم اونجا زندگی کرده بود.

تصاویر زیبا کم کم پاییزی که میشد دلش میگرفت .که زیر یکی از همون چنارهای راز دار وقتی دستهاشو تو دست داشت و میترسد حرف بزنه کلی به خودش فشار اورد تا بگه که دلش می خواد اونو همیشه شاد شاد ببینه حتی اگه نباشه وبعد یه خونه با صدای چند تا بچه شده بود قولی که بهش داده بود اما اون خندیده بود ومی دونست اون تصویر هیچ وقت شکل نمی گیره... اون که حس میکرد یه چیزی تو وجودش داغ میشه و میشکنه یه قدم عقب رفته بود.

حالا بارون حسابی برگها رو شسته بود و عابری که از خیابون ردمی شد هم نتونست صدای برگها رو در بیاره.

شب از نیمه گذشته بود چراغو خاموش کرد و خیلی اروم تو تختش لولید چشمهاشو که می بست .صدای زوزه سگها بود که رویا های شیرینش رو به هم میزد فردا حتما می رفت تا با این همسایه که نمی شناخت راجع به این سگها حرف بزنه .هیچ چیز نمی تونست اونو از گذشته اروم اونجا دور کنه.

صبح با صدای تلفن بچه ها بیدار شده بود .:اوه ماما خوابیده بودی ببخشید سفرت خوب بود اونجا راحتی ......یه عالمه حرف که بدونن او هنوز زنده است و خوبه و رویا از همیشه شاد تر بود چون هیچ کدوم از اونها نمی تونن هیچ وقت بدونن اون چقدر خوبه و مامانشون یه جایی اونجا داشت خودشو مرور می کرد.

 

اون روز حتما می رفت تا اون سگها و صاحبشونو ادب کنه

بعد صبحانه و دست کشیدن به همه نامه ها و عکسهای قدیمی راه افتاد پالتو مشکی بلند شال سفید و چترش رو برداشت .کوچه نارنجی بود درختها و برگها که هنوز از شب گذشته خیس بودن

خونه ای که صدای سگها ازش میومد خیلی دور نبود خیلی هم قشنگ نبود اما یه سر در عجیب داشت با کله های شیر که نعره میزدن و به مرور زمان رنگ و روشون رفته بود احساس میکردی باید خود خونه یه قصر باشه

با این تجملات .یاسها رو دیوار کشیده شده بودن و لابلاشون گلهای کاغذی و...بیشتر شکل یه جنگل بود .اما

یه چنار بلند از پشت در پیدا بود .یه لحظه مثل بچگی ها دلش خواست بیشتر فضولی کنه همه جای اون خونه رو ببینه .

زنگ در رو زد .یه صدا مثل صدای ادم اهنی از پشت اف اف حرف میزد .و فهمید تنها همسایه فضول اونجا بوده که به صدای سگها شکایت کرده .

می خواست در باز بشه و بقیه خونه رو ببینه .یه لحظه ایستاد و دوباره در زد و شاید از اسلحه خانومانه اش استفاده کرد .در باز شد حیاط اونقدر شلوغ بود که می شد فهمید سالها کسی بهش نرسیده اما از خونه بزرگ خبری نبود شاید 2 تا اتاق که دور تا دورش شیشه ای بود با 5 و6 تا  سگ سیاه و قهوه ای گنده که احتمالا به علت ورود او حبس شده بودن پشت در اما می تونست اب دهانوشونو ببینه که چطور براش دندون تیز کردن .

خورد توذوقش .پیر مرد از رو صندلی ننویی کنار شومینه سنگیش لز پشت شیشه ها دیده می شد اما هیچ تکون نخورد .با همون صدای ادم اهنی گفت حتما سگها رو خلاص میکنه اونا همه پیر شدن .

رویا اروم و بهت زده باز دوست داشت بیشتر اونجا باشه کنار درخت چنار ایستاد و لبخد زد و رفت ........

.شب دوباره از پنجره خودشو هل می داد تو اتاق اما روز خسته کننده ای رو گذرونده بود .دیگه اونقدر جون نبود تا باز بدوه پشت پنجره و کوچه رو دید بزنه .رو تخت یه بالش برقی رو بغل کرد و به پیر مرد فکر می کرد.تا یواش یواش خوابش برد.

صبح دوباره با صدای زنگ بچه ها بیدار شده بود .چرا اونها نمی گذارن مامانشون یه چند روزی مال خودش باشه ....الو مامان خوبی ..صدات گرفته ...سرما خوردی ...لباس گرم چرا نپوشیدی .. اون سگهای مزاحم...

صدای امبولانس تو کوچه جیغ میکشید ..رفت کنار پنجره..الو مامان صدامو میشنوی این صدای چیه...

پنجره رو که باز کرد باد سرد پیچید تو لباس خوابش و مو به پشتش سیخ شد .دید دروازه شیرهای درنده بازن و پیرمرد رو می برن.. الو مامان تو خوبی می خوای ما بیایم پیشت؟

اره خوبم .صاحب اون سگها مرد .دارن جنازه اش رو می برن.

و صدای بوق ممتد تو اتاق جیغ میزد.احساس سردی تو استخونهای پشتش  دوید....

روز داشت تموم می شد و اون هنوز از تو رختخوابش بیرون نیومده بود ...........چند روز بعد وقتی بارون خیلی تند می بارید دلش خواست خیس بشه بدون چتر بیرون رفت .وقتی حسابی خیس شد ردیف زیر چنار ها رو پیش گرفت جاهایی که هنوز خشک بودن.روی همون دروازه شیرهای وحشی یه اعلامیه رو دیوار بود که  خیلی بزرگ روش نوشته بود بابک....

و چشمهاش سیاهی رفته بود....

تصویرها دوباره مرور شدن ..صدای زوزه سگها درختهای چنار ...گیشه بلیت فروشی و دیگه بارون با اشکهاش یکی میشد .شب دویاره پنجره بود و دلتگی ها و رویا های رویا و تلفن که و مدام زنگ میزد....

الو مامان خوبی از صبح کجایی

الو مامان ما نگرانیم بهمون تلفن کن

الو مامان ما اینجا مردیم این همه راه هم که نمیتونیم بیایم ببینیم چی شده

الو مامان

 

هیچکی نگفته بود رویا خوبی .؟

فقط یه صدا بود مثل ادم اهنی :این خونه منه دیدی با یه عالمه سگ توش...

و اونکه رو صندلی ننویی اتاق شیشه ای فقط رویا بود نه مامان نه مادر جون و نه هیچ چیز دیگه...