سورا

 
سايه سفيد
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٠
 

باور کن اینجا بود

باور کن از همینجا گذشت

باور کن

ارام ارام از کنار شیروانی های خیس گذشت

باران امسال باز بدون چتر بود

از کنار کفترخون سقفهای همسایه دیدمش

بعد اروم کنار پنجره ایستاد

سایه اش سفید بود

ولبخند ش که ارام از دلم چیزی ربود

فکر کنم از قلبم گذشت

 چیزی کنده می شد

و صدایش درونم پیچید

من که پشت میز نشسته ام و میشنوم میایی میروی

وسایه که هنوز پشت پنجره ایستاده و شب طولانی باز من بیدارم و تو

و دلم که هر روز تنگ تر می شد .

امشب ارامتر به خواب میروم

مثل کودکی ها که چشمانم را میبوسیدی

چشمهایم را میبندم و تا صبح انتظار......

و شب ........انتظار......... سایه سفید