سورا

 
صفر و يک
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۳
 

 

توی تخت فرو رفته بودم .شبهای زمستون لحاف باد خنک .چراغ اتاق که خاموش شد یادم اومدکه امشب یه کاری نکردم.!این شخصیت بد جنس درونم هم خوابیده اروم اروم از روی تخت از کنارش بلند میشم انقدر اروم که بلند نشه.تا برم و صفحه امروز سر رسیدم رو سیاه پوش کنم .دستم به نوشتن نمی ره .این انجمن های ادبی مسخره هم ارامش فکرم رو بهم میریزه .اما فردا به رضا قول دادم باهاش برم.این  کامپیوترم که شبها از بس صدا میده که بهتره یادداشتهای امروز رو دستی بدور از تکنولوژی بنویسم.بیرون هوا یه طور عجیبیه اسمون سفید و کبوده مثل صورت یه بچه مامانی تو سرمای زمستون.اما از برف خبری نیست.کم کم اتفاقات روز یادم میاد نمی دونم چرا دارم این روزها رو ثبت می کنم ...

حالا که می روی برو

اما کمی یواش......

به این تلفن لعنتی نگاه می کنم که زنگ نمی خوره و من بیشتر و بیشتر طاقتم تموم میشه .دلم میخواد خاموشش کنم .شاید بتونم فکرم و جمع کنم و این داستان نیمه تموم و تموم کنم.امشب همه چیز خلاف جهت نویسنده شدن من حرکت می کنه .

دلم نمی اد این امشب رو بدون شب بخیر بخوابم همین ،شب خوش!sendو تلفن که توی دستهای من می لرزه .می دونم جوابی نمياد.چراغ خاموشه و من نمی بینم که این سر رسید چطوری داره سیاه میشه .حس عجیبیه مثل خیلی از وقتهای دیگه که نمی دونی چطور صفحه ها سیاه میشن!یا روشن یا خاموش چیزی بین این دو وجود نداره .مثل همیشه یا هست یا نیست.؟!

انقدر رضا و سارا اصرار کردن که رفتم مثل همیشه ادمهای عجیب!(عجیب چیه اونی که تو ذهن منه و فعلا به کسی مربوط نیست .دوست دارم امشب خیلی قربون خودم برم .بد اخلاق باشم .اصلا می خوام ببینم حسش تو این سیاهی چیه.اینطوری بعدا هم می فهمم امروز چه روزی بوده

حالا این ادمها شعرهاشون رو خوندن .قصه هاشون و..... یکی از همون از خود راضی ها رفت بالا و به الف و واو همه نوشته ها ایراد گرفت .یکی نبود بگه کلمات مهم نیستند .لهجه ها مهم نیستن .چشماتون رو ببندین و تصویرها رو ببینین.ندیدن این ها بهتره خاموش.ادمهای مدعی.....

نه اصلا امشب نوشتن خیلی سخت شده .چقدر اما دلم براش تنگ شده .لعنت به هر چی انجمن ادبی و.... هزار لحظه و مکانی که میشه توش کسی رو دوست داشت که بعد به یه روشن و خاموش ساده ...همه چیز تموم شه.دارم فکر میکنم اگه تو سیستم بدن هم همه چیز به این سادگی بود٬ قطع و وصل ساده همه چیز ساده بود....

تلفن توی دستام میلرزه و بی صدا زوق می کنم .

بیداری؟ چرا نخوابیدی؟نویسنده شدن رو بهانه میکنم اما اون ته ته تها یه چیزی داره می سوزه...

تو چرا بیداری ؟مگه کار نداری فردا؟الان وقت خوابته !دلم میخواد یه چیزی بگم یه کلمه ای که خشمم رو بپاشه اون ور خط اما .هیچ کلمه ای به دادم نمیرسه انگار هنوز از انجمن باهام قهرن.فقط یه چیزی داره می سوزه

تلفن اونقدر می لرزه که حس می کنم درونم خالی میشه .یه صفر بزرگ که داره منو میکشه سمت سیاهی .من کار داشتم تو چرا بیداری؟ دلم تنگ شده بود !

همش تقصیر کارته اگه اینجا بودی اینطوری نمی شد.

صدا تو سرم می پیچه .چقدر همه چیز می تونه ساده تر هم بنظر برسه....

این درون من سر سخت شده و هنوز صفر و یکهای  درونم که چشمک می زنه.......

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه داره فکر کنم