سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٤
 

 

 

 

 

همونطوری روبروی ایینه نشسته بود و تو رنگ و روغنهای گم شده بود. بوی تند عطرش تمام اتاق رو گرفته بود .جای نفس کشیدن نبود.

چرا حالا  اینقدر از این عطر بدش می اومد .از این رنگ و روغنها و زرق و برقهای اویزان کنار ایینه بیزار بود.مگه نه اینکه یه روزی خودش اونها رو خریده بود.

زن اما انگار چشمهاش خالی خالی بود به ایینه نگاه می کرد و پودر ماتیک سایه و دستهاش به کار بود.اما انگار خودش رو هم نمی دید.و او که روی تخت خوابیده بود .گاهی یه لبخند تلخ بود که توی تنش فرو میرفت.

و دوباره بیشتر از همه چیز از اون اتاق بیزار می شد.

همه چیز مثل صحنه بود.جز واقعیتی که داشت اتفاق می افتاد و مرد  رو هرلحظه بیشتر و بیشتر می کشید تو سیاهی.

دیگه این اواخر بعد بزک دوزک حتی لبخند هم نمی زد.فاصله بینشون بیشتر یخ زده بود.

زن در رو محکم بست .مرد حس انسانی رو داشت که تو تابوت زندگی می کنه .

ارزو کرد این پرده اخر باشه.