سورا

 
مه سيما
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
 

 

 

مه سیما حالش خیلی خوبه .چون زمستونه. مه سیما خوشحاله چون پسر پادشاه اومد ه و سیندرلا رو برده .البته نه با اسب سفید .بلکه با ماشین سیاه.

مه سیما خوبه چون این چند روز حس خوبی داره مثل سبکی مثل اینکه خالیه خالیه .کم کم داشت یادش می رفت که می شه دوست داشت میشه بود میشه خندید با صدای بلند میشه پیاده راه رفت میشه میشه ...........

اما وقتی سیندرلا می رفت پشت سرش همه شاد بودن .از مغز متفکر  گرفته تا هلندون و بوشوک و.........

مه سیما خیلی خوبه چون برف باریده و اون دوباره کودک بودن و تجربه کرده .کم کم داشت کودکی رو هم فراموش می کرد . اونقدر خوبه سبکه که حس می کنه می تونه بپره می تونه پرواز کنه .به قول پدر ژپتو الان دیگه پرنده س.

مه سیما شاده چون می دونه امسال یه هدیه از بابانوئل گرفته .می دونه هدیه رو بهی براش فرستاده یه حس کودکانه اش اینطوری میخواد. یه ببعی .

ببعی اون خیلی ارومه خیلی اروم میخ طویله هم لازم نیست که جایی ببندتش.فقط یه جعبه که هم خونه اش باشه هم تو برف و سرما....

وای که واقعا مه سیما نی نی شده .......

و رویا ها دوباره باهاش اشتی کردن.

 

 

(اسامی همه واقعی هستند...؟!!!!ببخشيد)