سورا

 
برف ببارد
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٧
 

 

كنار در ايستاده بود .

 

با نگاهي كه هيچ چيز را نمي گرفت و مي پريد گاه روي ابرهاي تنك بالاي رديف سقف ها و

 

آنتن ها . مي لغزيد روي قدم هاي تك و توك عابري كه از پياده روي خيس از بارش صبح

 

مي گذشتند .

 

دست هاي گداخته اش را پشت اش چسباند به آجرهاي زبر و خنك .

 

ده سال ...

 

فكر كرد بغلش كند و ساك خرت و پرت هايش را با سر انگشت ها بجويد و از دستش بگيرد .

 

خيال كند اولين باري ست كه بر مي دارد از دوشش .

 

كبودي ها را بجويد روي شانه و گردنش و مثل واژه هاي ناجور خطشان بزند از روي آن پوست زرد و رنجور و آن حلقه ي كبود زير چشم ها را .

 

فكر كرد بگويد كه هر هفته روز ملاقات مي آمده تا جلوي ميز بازرسي و خلوت كه مي شده نامه اي از جيب پيراهنش مي كشيده بيرون و مي داده به سرباز هايي كه خيره به موهاي

 

سپيد و چشم هاي خسته اش نگاه مي كرده اند تا برايش بخوانند و خنده هايشان كه تمام مي شد نامه را مي گرفته و مي سرانده ته جيب كتش .

 

راهش را از خيابان لت زندان مي كشيده و تا برسد سر چهارراه نامه را پاره مي كرده تا جايی كه ديگر نتواند ريزترش كند و همانطور كه مي پيچيده دستش را باز مي كرده تا كاغذ پاره ها

 

را بادي كه تندتر مي شده و گذرا از تقاطع دستي به ديوار هاي بلند و سيم ها و چشم خواب آلود پاسدار روي برجك مي كشيده و مي گذشته با خودش ببرد و پشت سرش بكشاند مثل دانه هاي برف .

 

فكر كرد بگويد هر روز چارپايه ي لق را مي برده زير آونگ هاي كفتر خان تا بنشيند و نامه اي كه ديروز نوشته زمزمه كند و كفتر ها هم بقبقو كنند و دور خودشان و پاهايش بچرخند و بخواند و

 

بخواند تا از بر شود و باز بگردد دنبال جمله اي كه آبي بريزد روي آتش .

 

در را باز كند و كفترها را بتاراند روي پشت بام كه بپرند و نكاه كند معلق شدن شان را كه انگار ستاره مي شدند غروبدم ...

 

 

 

زوزه ي غلتيدن در روي قرقره ها و بوي غذا و خنده هاي حياط را باد آورد .

 

اما زن خودش آمد با چادر سياه كه دور تنش مي پيچيد . بي نگاه خدنگ اندامش را لغزاند روی تق و تق پاشنه هايش كه دمي سست شد و باز رفت پر شتاب ...

 

از روبرو مي آمد و زانوهايش دامن سياه را پيش مي انداخت .

 

خنده بود و چشم هايي كه به هيچ مي گرفت ويترين مغازه ها و صف مانكن ها و كاغذ هاي – روي پيشخوان دكه ها و جل روي بساط ها را ...

 

برگشت و كبوتر را در مشت فشرد تا غري كند و نگاهش نبيند كه لب بر كاكل كبوتر گذاشته و پرش داده تا از سنگ دود گرفته ي ساختمان ها برود بالاتر زير آسمان خاكستري ...

 

 

 

شانه از ديوار واگرفت و راه افتاد و فكر كرد الان بايد برف ببارد . خرده هاي كاغذ را در دستش ماليد تا سر خيابان خالي برسد و بسپاردش دست باد كه از اينجا نمي گذشت ...

 

تا برف ببارد .

 

برف ببارد ...