سورا

 
سايه
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٧
 

 

 

سر يه چهار راه به هم رسيده بودن .سر ظهر بود .همين طور خورده بودن به هم وسايه ي بزرگتر جلو مي رفت.و كوچيكه خودشو مي چپوند پشت سرش .هر جا اون مي رفت همراهش بود.گاهي سعي ميكرد خودشو اندازه ی اون كنه.گاهي عقب مي افتاد .گاهي هم مي خواست قطعش كنه.سا يه ی بزرگ مي دويد اما انگار حركتي نداشت.سايه ی كوچك عقب مي افتاد بعد  كش مي اومد و دوباره با تمام قوا نزديك مي شد.شايد حتي بارها جلو زد .حس كرد خودش سايه ی بزرگه.اما سخت بود .خيلي سخت بود دوباره اروم اروم رفت عقب.

مي رفتند ....از خيلي چهار راهها گذشتندو شايد سايه ی دسته گلهاي فروشنده هاي خياباني لحظاتي كنارشان بود.

وشايد خيلي خيابانها را رفتند كه سايه هاي سفيد لحظه هايي كنارشان بود و... و.... و....

كم كم توي همين راهها و تقاطع ها و....سايه ی كوچك حس كرد اين همون سايه ی بزرگ نيست.......

فكر كرد  تو تقاطع چهار راهها گمش كرده!اما همون طور رفت ورفت......

انچنان گرم هماهنگي خودش با سايه ي بزرگ بود كه وقتي سرش رو بلند كرد ديد سايه بزرگ كم كم كوچك وكوچك تر شد.انقدر كه تو خودش فرو رفت و شد يه نقطه .(.)وسايه كوچيكه هنوز دنبال نقطه مي گشت.