به بهانه پدر

 روزهای پایانی بهار و خرداد ...

این روزها از همیشه بیشتر نیازمند سایه مردی هستم که پدر بود . این روزها سردم می شود انگار که تکیه می دهم به دیواری سیمانی و هر لحظه به انتظار این که این نیز توهمی بیش نیست . چقدر این روزها نیازمند تو ام که حضورت مثل همان بخاری هیزمی قدیمی آنقدر گرم و داغ باشد که دیگر نترسم . که توانم باشد که ببینم مادر درد تنهایی اش را پشت پلکهایش قائم می کند و گذر سالها شکننده اش کرده . که ببینم در نبودنت روزبه مردی شده , بار همه را می کشد و هر روز وظیفه ای تعریف نشده را بر وظایفش اضافه می کند ودردانه ات جایی دور تر از ما نیازمند سایه تو است .

شاید این نیاز مثل خیلی آرزوهای وهم انگیز گوشه ای خاک گرفته .اما هست و امروز بیشتر از همیشه نیازمند تو ام. که شبها بیدار بمانیم و با هم بحث کنیم و من همیشه از ترس مغلوب شدن بغض کنم . اما بدانم  دیواری که به آن تکیه می دهم همیشه پذیرایم است . نه به آن دلیل که من لایق پذیرشم , نه به آن دلیل که من رتبه ای دارم یا دوست داشتنی ام ,که هر چه هستم برایش زیبا باشد ...

سالهای نبودنت را از یاد برده ام اما طعم لحظه آخر را هرگز از یاد نمی برم .نیستی, خاطره هایت شکسته اند و من از وصله زدن این خاطرات شکستنی خسته ام تنها آنچه اتفاق می افتد را می سازم. کهنه ها از ما دل کنده اند .

سخت شده ام دلم برای کسی تنگ نمی شود. دلتنگی هم معنی اش عوض شده .یک روز 19 سالم بود مرا تنها گذاشتی تا راه زندگی ام را انتخاب کنم  روزهای زیادی به آن روز اندیشیدم که من تنها کسی بودم که تنها به خوابگاه رفت اما تو آن نزدیکی ها بودی این چنین شد من همیشه مستقل .! این چنین شد که با خیالی آسوده رفتی و من امروز سخت  نیازمند بودنت هستم . می دانم که مثل کودکی بهانه گیر نا امیدت کردم . اما امن ترین جای دنیا خانه پدری است که مادر تمام توانش را گذاشته تا بماند . کاش جایی همین نزدیکی ها بودی.  سخت نیازمند خیالی آسوده ام , که تنها نگرانی ام پنچری دو چرخه ام باشد ...

خسته ام از بزرگ بودن با تو می شد دوباره کودک بود حتی برای لحظه ای بی دغدغه...

دلتنگ تو

فرخ

رزا , روزبه , ربابه

خانه

/ 7 نظر / 15 بازدید
سامان

منم اضافه ام .

حسن عاملی

سلام فقط باید بگویم جایش برای همیشه خدا سبز[گل]

اشکان

کنون دم در کش ای سعدی که کار از دست بیرون شد ... به امید دمی با دوست کان دم هم نمی بینم

سعید فرج پور

سلام رزا جان !این متن جاودانه را قورت می دهم سخت گلویم را می فشرد و دانه اشکی نه !مرد و گریه !! اگر من بودم حتمن به دخترم افتخار می کردم که این همه با کلمات رفیق است و با آن ها به سحر می پردازد.اگر من بودم افتخار می کردم به دختری که معنای شگفت انگیز و شکننده مسئولیت را می فهمد و زیر بارآن گاهی به رویا می رود فقط گاهی و به یاد پنچری غم انگیز دوچرخه اش می افتد.من ایشان را از نزدیک ندیده بودم ولی گویا او با بزرگ کردن شما رسالتش را انجام داده باشد اکنون به این همه می بالد...سخت هوای اتاق مرا ابری کردی رفیق . پارسال هم برای تو نوشته بودم: کاشکی به یاد من هیچ وقت سر نمی زد آن شبی که من به خانه امدم ولی پدر نبود.... به امید دیدار...به کفشهای زیادی فکر کن که در ویترین مغازه ها در انتظار گامهای تو اند...

صمیم

آبی کلام ست , سلامــــ ـ ـ رهگذرم !. از این حوالی می گذشتم که .. گیرایی قلمت به دل نشست و ماندم بگذار تنها بگویم : و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت پیداست .. باز هم کم آوردم و پای سهراب را وسط کشیدم خدایش بیامرزد سهراب را و .. پدر عزیزت را [گل]

آفرین

تو باعث افتخارشی عزیزم