دهه سی ام

جوان تر که بودم 30 سالگی اتفاقی دور بود و دور از دسترس .30سالگی معنی اش بزرگ شدن بود . وارد دنیای بزرگتر ها می شدم . تصورم همیشه خانم مهندسی بود که توی راهنمایی برایمان در مورد شغل صحبت می کرد . آن روزها که می خواستم معمار شوم.

و سی سلگی رسید با غم بزرگی که با خودآورد اما اتفاق بزرگی بود . چیزی درونم تغییر می کرد مثل شکستن پوسته ای بود و بیرون آمدن ازآن دنیا را شکل دیگری می ساخت. ادعا نمی کنم به تمامی خود را شناختم اما سی سالگی مرا به خودم نزدیک تر می کرد . در کشف و شهودی درونی خود را می شناختم .

چهل سالگی اما خیلی به من نزدیک است . مثل سی سالگی دور نیست . انگار هر روز به من نزدیک تر می شود .

در سی سالگی آموختم به آنی که در آن هستم تعلق دارم . روزهای بی پروایی نوجوانی شکلی دیگر داشتند و زندگی هر روزش پر از لذت بود . لذت یافتن و رسیدن به لذتهایی که پیش از این معنی نداشتند . سی سالگی از من زنی ساخت به شکل مادر , به شکل خواهر , به شکل معشوق به شکل دوست به شکلهایی که هیچ وقت نبودم و این گذر از سی سالگی دارد در من ته می کشد . این شور به زندگی در من هر روز به ساعت مشخصی ته می کشد و دیگر روز با هزار اما و اگر دوباره شروع می شوند .

انگار یک جورهایی زندگی ام به عقب بر می گردد .

نوجوان که بودم , گوشه گیر و خجالتی و شاید خیلی هم زود عصبانی می شدم ارتباط با آدمها از من انسانی ساخت با یک لبخند همیشگی بر لب. نوجوان تر که بودم چشمهایم همیشه پر بود از اشک ( چه عجیب به خودم اعتراف می کنم ؟!)فکر می کنم این ته کشیدن هر روزه ام مرا به گذشته ام نزدیک تر می کند . ساکت و گوشه گیر می شوم و چشمهایم پر از توتهای تر است.

از این رو مثل روزهای اول نوجوانی دل نازک می شوم و حساس .این زن قوی درونم مرا از هر عکس العملی باز می دارد . وقتی اینگونه کودکی کردن هایم را کنترل می کنم دلگیر می شوم . وقتی اینگونه خندیدن هایم را کنترل می کنم دلگیر می شوم . وقتی زندگی اینگونه در من جاری است بی هیچ بهانه ای , دلگیر می شوم.

 در من زنی هست با روحی که سخت شوق پریدن دارد .اما توان پریدن ندارد . اینگونه به استقبال چهل سالگی می روم یا این گونه چهل سالگی مرا دنبال می کند .

این گونه می شود که  سالها را نمی شمرم  سی و یکمین .. سی و چندمین . همین که این دهه با همه شوق آمدنش زندگی ام را تحت تاثیر قرار داد گذشتن از آن مثل غروبهای جمعه می ماند که میهمانها می روند و تنها می مانی .

بهار با اردیبهشت  پر از بهانه اش این روزها خالی است کاش یک اتفاق کوچک از شاخه ای بیافتد و بهانه ای شود .

همین

 

 

/ 9 نظر / 23 بازدید
ترنج بانو

حدس میزنم اردی بهشت ماه تولدتان است اگر چنین است شادباش می گویم و من هم امیدوارم بهانه های زیادی برای تازگی رو به خوبی داشته باشید سی سالگی ....

حسن عاملي

زندگييتان پر بهانه باد....پر توان باشيد براي يك پرش سخت،كه كه بعد از پريدن اوجي بگيرد در خور...آن قدر كه مي خواهيد و كار داريد بمانيد....همين

بينهايت

تو خود بهانه اي! بهانه نگير و بهانه باش، بهانه خوب زندگي!

حسين عاملي

سلام. در آستانه 38 سالگي ام ، يكساله شدنم را جشن مي گيرم. در 37 سالگي خواستم كه جوري ديگر زندگي كنم. دوباره از نو مثل روزي كه ازدواج كردم و زندگي را ساختم و تا يك سال قبل زنگي اش كردم. سناريوي ديگري نوشته ام براي باقي عمرم. سناريوي ديگري بنويس و پرواز كن.

فرشاد

کودک شوق و توان پریدن داره، اما زن قوی درون ازش هراس داره ...هر دو باید باشند،هردو حق بودن دارند. پریدن زمانی اتفاق میفته که کودک از کنترل رها شه... مثل لحظه هایی که همین سطرها رو مینویسی ... مطمئن باش که پریدن رو هم تجربه می کنی زمانی که مینویسی ...