ترس

دلخوشی این روزهایم را ترس به مسلخ می برد.

تا افعی های مانده در اعماق وجودش ببلعند و بزرگ و بزرگتر شوند .

من اینگونه ام: انسانی ته کشیده از قرون گذشته در توری زیبای مدرنیته

ذره ذره می چکم

آرزو سهم کوچک دنیا است

و این روزها خدایگان سرشان شلوغ است

ترس آرامم نمیگذارد

ریسمانها خیالی بیش نیستند

باید عبور کرد

من هی ریز می شوم

ریز ریزمی شوم

دردی حس نمی کنم این بار افعی ها قلبم را نشانه رفته اند

و ترس مرا بر دیوار جای گذاشته

/ 3 نظر / 2 بازدید
لاله

و من به نیش ماری می اندیشم که آرامش ابدی ام را در خود دارد..

رضا خنداخند

من آن مار گزيده ام که از ريسمان سياه و سفيد می ترسم!