چراغ قرمز


دست بر پیشانی

اندیشه های من

از لابلای انگشتان

تو غروب می کنند

انتظار

اینجا روزی هزاران بار از چهار راههای قرمز می گذرم

من

پشت گره های پیشانی اتانتظار می کشم

و خشم,

چشمانت هیچ گاه سبز نمی شود

پشت همه چراغهای قرمز می مانم

ریشه های من

روی شانه هایم سنگینی می کنند

سبز نمی شوم

و عبور برای همیشه بی معنی است

/ 8 نظر / 10 بازدید
مهـــــــــران

سلام رزا خانم وبلاگ قشنگی داریدو همچنین قدیمی. من دوست دارم با شما تبادل لینک کنم. وب من رو نگاه کنی بعد دوست داشتید نظرتونو بهم بگین ممنون میشم.

اشکان

راست میگه ما دیگه به درد موزه می خوریم رزا خانم!

حسن عاملی

سلام بعد از خیلی شعری از شما چقدر چسبید حض بردم...... چشمانت هیچ گاه سبز نمی شود پشت همه چراغهای قرمز می مانم ریشه های من روی شانه هایم سنگینی می کنند سبز نمی شوم و عبور برای همیشه بی معنی است ...... این قسمت فوق العاده بود سبز باشید[گل]

خاطره سپهری

رزا جونم مدت طولاني به اينجا سر مي زدم و مي گشتم و مي گشتم تشنه، كه بخونم ... اما تو عزادار اين خاك، روزه سكوت گرفته بودي انگار! اما وقتيكه وقتش رسيد و روزه رو شكستي، باز من شدم و اينجا كه جاي خوبي بود براي سر زدن! اون روزها همش فكر مي كردم دلتنگی های آدمی را باد ترانه یی می خواند، رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد، و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است و وقتيكه باز گفتي، ديدم چه خوب كه تو هستي براي گفتن قطره اي از سخنان ناگفته! دلم تنگ شده براي ديدن روت، صدات رو اينجا كمي مي شنوم !!

محمد

سلام خوشحالم که بالاخره نوشتی و چه زیبا

عاطفه

حرف های دلت همیشه شنیدن دارن خوشا من که دوستی به بزرگی تو دارم[گل]

رامین

دلیلش اینه که چشمانمسافر سیاهه خوب معلومه که نمی تونه سبز باشه.

بی نهایت

سبز بود و خاموش و بلند! جالب بود و با کلاس! نمیدونم چرا دلم خواست اینو برات بنویسم: "دستت را به من بده حرفت را به من بگو من ريشه هاي تو را دريافته ام در خلوت روشن با تو گريسته ام براي خاطر زندگان و در گورستان تاريك با تو خوانده ام زيباترين سرودها را و دست هايت با دستان من آشناست! " خوش به حالت که میتونی بنویسی و خوشم به حالم که میتونم بخونمشون! سبز تر باشی!