آرزوهایم را باد برده است

شاید اینجا خاک توان زایش ندارد

باد مثل همیشه بهانه تراشی می کرد

یارای ایستادنم نبود

اگر امدی و زمین همچنان خشک مانده بود

ابرها را عهدی است با من

فقط منتظرند

با بهار هم نیامدی

من باز منتظر زمستانم

آرزوهایم را

یادم امد لابلای کاغذ پاره های زنگ جرافیا گم کردام

و حالا جغرافیا از من انتقام تمام مکانها را گرفته

رها شده ام

رها در جغرافیای بدون مقتصاد

اه یادم امد ارزوهایم را باید حصار می بستم

شاید در امان بود

مثل همیشه دیر شد و باد ان را با خود برد

شاید کسی ارزویم را طلب کرده بود از باد

شاید

شاید

( برا لاله که می داند ارزوهایم را باد برد

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی

شاید اینجا خاک توان زایش ندارد .....موافقم خفنگ!!! -------------------------------------------زیبا بود عزیز. ولی همیشه به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع خواهد کرد .....و سیبی که قسمت دستان تو باشد در لمس بهاری دستانی از جنس آتش....گر میگیری و می سوزی!!!۱در شراوه های بی پایان یک فصل پر بهار.

اهورا آگر

راستی ...يادم رفت اسم بنويسم...نا قابل..اهورا آگر....پاينده و عزيز باشی در قلبها....متن پايينی!!!!!

اهورا آگر

هيچ جا آرزوهايت راننويس....بجز در قلب بزرگ خودت...بی گمان به اندازه آرزوهايت وسعت پيدا می کند.وخدا قلب را زودتر از هرچيزی به رويت تاييد می نشيند!!!

اشکان

دوستاتون با کلاس شده ن ... ما به سودايش هزار دستانيم .

اهورا آگر

زندگی!!!! ............ ای محال متولد شده در خواب دریچه ها!!!...... .................................................s i z 1 0

مهرداد

اين صفحه رو به امان خدا رها نکن سلام مجدد منو پذيرا باش يه دست تکون به تا حداقل بفهمم از اون اوج من و ميبيني

سپيده

ميلادت مبارک بانوی ارديبهشت !

محمد رصا

سلام دوست من يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم سبز باشی

علی

غزلی در نتوانستن از دست‌های گرم تو کودکان تواءمان آغوش خويش سخن‌ها می‌توانم گفت غم نان اگر بگذارد. نغمه در نغمه در افکنده ای مسيح مادر، ای خورشيد! از مهربانی‌ی بی‌دريغ جان‌ات با چنگ تمامی‌ناپذير تو سرودها می‌توانم‌کرد غم نان اگر بگذارد. رنگ‌ها در رنگ‌ها دويده، از رنگين‌کمان بهاری‌ی تو که سراپرده در اين باغ خزان‌رسيده برافراشته‌است نقش‌ها می‌توانم‌زد غم نان اگر بگذارد. چشمه‌ساری در دل و آب‌شاری در کف، آفتابی در نگاه و فرشته‌يی در پيراهن، از انسانی که تويی قصه‌ها می‌توانم کرد غم نان اگر بگذرد.