حالا دیگر چه اهمیت دارد آسمان آبی باشد یا خاکستری

دریا آفتابی باشد یا طوفانی

وقتی تمامی زمین سرزمین من است

و من

تنهایم

اینجا تنم کویر گشته و تو سراب

بگذار به گونهایی که باد می آورد دلخوش نباشم

می خواهم اینجا را محدوده محافظت شده اعلام کنم

بدون هیچ توریست و گربه ای

می دانی گربه ها اعصا بم را به هم می ریزند و

انسانها....

بگذار فقط بخزند بر تنم تا فقط حس کنم که زنده ام

شاید دوباره کشف شوم...

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپيده

مگر نه اين که تو دختر ِ درياهايی ...

رضا

سلام.با احترام و با ذکر اینکه شاعر نیستم باید بگم احساسم این بود که متن اتون خیلی آشفته و مشوش به نظر می رسید.جسارتم را ببخشید

حامد

سلام...لااقل حس زنده بودن می دهند....منهم با انسانها مشکل دارم

محسن داودی

خيلی طولينی اش کرده بودی در حالی که مفهومش را می توانستی نگه داری و کوتاه کنی اضافات را . قبلا هم گفته بودم اگر قلم به دست نوشته اش را تصحيح نکند مخاطب خود به انتخاب خود نوشته را تصحيح می کند و چه بسا که اصلا خوانده نشود . موفق باشی دوست من

اهورا آگر

کاش اول می شد عشق را بخش کرد...هجی کرد...نگاه کرد...لمس کرد...بو کرد....و تمام جوانب آن را در نظر گرفت!!!رنگش را ، صدايش را،حرفها و درد هايش را و ....بعد اگر توان آن را در خود ديدی که جاده را تا آخر بروی ....بعد حرکت کنی!!!و بدانی که ميان دوست داشتن و عاشق شدن هر چند در مقياس واژه ها شايد فرق و فاصله ای نباشد ولی در مقياسی واقعی و زيبا ....فرسنگها فاصله دارند.... ....تو زنده ای ...و اين يک حس خوب است....گربه ها را عادت نده به بالا رفتن از شيروانی قلبت....................سرخوش و سربلند باشيد.

اشکان

بخزند درست نيست رزا جان .بعدشم گونا خودشون پا دارن به باد احتياجی نياز لازم نيست .

ميرزا قلمدون

سلام ! چه جالب ! از ويليح هوب پرت شدم اينجا !!! اتفاق خوبی بود. دستت درست