ترنه30

قطار به ایستگاه اخر می رسد. باز از آن اتفاقاتی که منتظرش هستی اما وقتی رخ می دهد انگار چیزی از قلبت کنده می شود و میخواستی برای همیشه داشته باشی و نشده.

قطار آرام آرام جایی می ایستد که انگار بین زمین و هوا است چیزی شبیه به ایستگاه نیست اما اینجا ایستگاه اخر است اما اخر سفر نیست .شاید این آن جمله‌ای باشد که در این لحظه تسکینم می دهد و خود را به امید کوچک دیگری گره می‌زنم.

مسافران زیادی در قطار نمانده اند که پیاده شودند جز غریبه .ماه بانو من و ترنه و چند نفری که زبانشان را نمی‌فهمم اما چهره هایشان آفتاب سوخته و خشن است اما چشمان مهربانی دارند.

هیچ چیزی نیست برای انکه حس کنی جایی روی زمین هستی نه سالن انتظاری انگار اینجا کسی هرگز منتظر نمی ماند و نه کافه ای و نه هیچ چیز دیگری جز کلبه سوزنبانی که حتماً تمام سالهای عمرش را انجا گذرانده و شبی هم در ان تمامش می‌کند و جنازه های قطارهای کهنه که دور تار ما هستند و تا چشم کار می کند دشت است و دشت ....

غریبه انگار جانی دوباره گرفته و ماه بانو با چشمهای نگرانش رد پاهایش را نگاه می کند مگر خدای ناکرده چیزی او را آزار ندهد بر حس مادرانه اش رشک می  برم و ترنه را که هنوز خواب است تو کیسه بغلی از جلو آویزان می‌کنم که راحتتر بتوانم وسایلم را حرکت بدهم . اویزانم هنوز به زمین و هوا و لحظه‌ای شک تمام وجودم را می‌گیرد و قطار هنوز آنجا ایستاده هرچه برمی‌گردم هنوز انجا است و نمی‌رود انگار می‌خواهد بر شک من بیشتر صحه بگذارد . ماه بانو به غریبه اصرار می‌کند که سوار قاطر بشود و انرژی‌اش را حفظ کند اما او می‌خواهد پاهایش خاک را حس کنند و من سوار می‌شوم و چشمهایم می‌سوزد و سکوت می‌کنم و ماه بانو انگار فهمیده انگار شک را در چشمهایم دیده ترنه را از من می‌گیرد و در کنارم سوار قاطر دیگری می‌شود و من همچنان به قطار نگاه می‌کنم که هنوز ایستاده هر لحظه حس می‌کنم که می‌دوم و سوارش می شوم و چشمانم را باد خیس می‌کند و من همچنان جلو می‌روم و شک می‌کنم هر قدمم چیزی سوی گذشته باشد........

باد دیوانه موهایم می‌شود و من هم آزادش می‌گذارم یک دل سیر عشق بازی کند

/ 10 نظر / 9 بازدید
رضا

سلام و سپاس

نا خدا

گاهی واقعیت همه آنچه تو می بینی نیست و شاید گاهی آدمها از تو می پوشانند همه نا گواری های پیرامونشان را تا خالی به دل تو نیافتد غریبه مجبوره که این وزنه های نا پیدا را همیشه همراه خود حمل کنه

آفرین

اینجا ایستگاه آخر است اما آخر سفر نیست . اینجا ایستگاه آخر است اما آخر سفر نیست . اینجا ایستگاه آخر است اما آخر سفر نیست

شازده

گفته بودی تمام میکنی این داستان را اما این یک داستان نیود.شخصیتهایی که آقریدی در من ادامه پیدا می کنند تا وقت مرگ.

لاله

آن اتفاقاتی که منتظرش هستی وقتی رخ می دهد انگار چیزی از قلبت کنده می شود كه می‌خواستی برای همیشه داشته باشی‌اش و نشده... آري! اینجا ایستگاه آخر است اما آخر سفر نیست... پس ادامه اش بده رزي.

علیرضا رحمانی

سلام وبلاگ زیبا و با معنایی دارید. خوشحال می شم نظرتون در باره وبلاگم را هم بدونم. موفق باشید

حسن عاملی

[لبخند]زیبا بود و فوق العاده نوشته بودید

صالح

نثرتان جاری همیشه در قلم زیبایتان..... موفق و ماندگار بمانید بانو....... زیاده قربانت......[گل]

صابر

روز ها فزونتر از 90 شد و هرگز نیامدی [بغل]