یلدا 89

امشب را سی و دوبار تجربه کرده ام اما هر بار چون تجربه ای نو برایش هیجان دارم . بارها و بارها شبهای زیادی را با عزیزانمان تا صبح نشسته ایم اما شاید به امشبعشقی اساطیری دارم . یلدا با آن شراب و حافظش با آن نشستنهای طولانی و آواز وخوراکی های رنگارنگش یک جورهایی وصلم می کند به حسی اساطیری و چقدر دوستش دارم.

امشب زمستان به سرزمین من می آید شاید می خواهد قبل از آمدن بگوید : قبل ازاینکه به خواب زمستانی برویم و رخوت زمستان وجودمان را بگیرد یادمان باشد زندگی چهرنگهایی دارد و چه چیزهایی داریم . شاید قرار است امشب دور سینی شب یلدایی که نگاربا عشق درستش می کند همه انچه داریم را شاکر باشیم .حتی اگر قرار باشد یک یلدا بدونسینی داشته باشیم که در ان فقط صداقتی را بگذاریم که گاهی شاکی مان می کند و عشق راو بودن را ...

برای همه اینها که دارم که شما بخشی از ان هستید خدا را شاکرم و امشب عزیزانیهستند که خاطراتشان را مرور می کنیم . چه آنها که ازما دورند و چه آنها که بودنشاندیگر گونه است و درونمان زندگی می کنند. چشمهایم را می بندم یلدای سردی را به یادمی آورم که کنار بخاری هیزومی نشسته بودیم و مادر در ظرفهای صد ساله خانوادگی اش کهبرگهای سبز و زرد داشت برایمان آجیل می ریخت . پدر صدایم کرد تا از پنجره بیرون رانگاه کنم . صدای خودم را می شنوم که از دیدن برف ذوق کرده بودم.

آرزو می کنم مثل آن روزها که من کودک بودم این چنین شادی های کوچکی قلبتان راسرشار کند . باشم و نباشم در یلداهایتان خاطره ای کوچک باشم.

آرزو می کنم قلبهایتان بزرگ باشد و پذیرا

آرزو می کنم عشق فرایتان گیرد و بر شما بی ریا ببارد

آرزو می کنم ذهنهایتان سرشار از اندیشه ساختن باشد

و با حضورتان دنیا جای بهتری باشد برای زندگی کردن

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
ارون

سلام. شايد " باران گرفته است ،كسي توي كوچه نيست و كوچه مثل خلوت پيراهن زنيست وقتي كه باد مي وزد و باز ميكند دكمه به دكمه پنجره را مرد، ديد نيست مه ليسه مي كشد به كف سنگفرش خيس "شايد قرار نيست بيايد، قرار نيست؟ " با تاپ تاپ قلب زني مي زند قدم مردي كه مثل يك نت زيبا شنيدنيست و ناگهان به كوبه در مشت مشت مشت مشتي سكوت له شده ، مشتي كه آهنيست