مواظب ذهنهایمان باشیم

این روزها دلگیر می شوم از لبحندهایی که ازآنها بیشتر باید ترسید . تا خشمی که از نگاهی تورا فرا می گیرد . لبخندهای نقاشی شده تکراری که پشت هر کدامشان داستانی جدید خفته است . این داستان تکرار ما انسانهاست که گیر می کنیم میان دایره ای که نمی توانیم بیرونش را ببینیم .

هزاران وسلیه ارتباط جمعی و وسیله ارتباطی دیگر داریم و از همه آنها برای نشان دادن ماسکهای جدیدمان استفاده می کنیم . برای قلبهایمان چه اتفاقی افتاده ؟ به راحتی یک کلام قلبی را می شکنیم و با ماسک جدیدمان از روبرو باز هم لبخند می زنیم . این روزها بیشتر دلم می گیرد . اینگونه می شود که در دهکده جهانی ما اسیر زندان کوچک دایره وار خودمان می شویم که خودمان ساخته ایم . نه توان این را داریم که به دنیای جدید وارد شویم نه شجاعتش را ,چون پشت همه نگاههای مهربانمان ذهنی بیمار گونه  ما را کنترل می کند و آدمها همه هیولاهای جدیدی می شوند که خود ما هستیم . فرقی نمی کند چقدر تحصیلات داشته باشیم و یا در کدام گوشه دنیا درس خوانده باشیم . ذهنیت ماست که دنیای ما را می سازد . ولی این روزها خیلی دلگیر می شوم, فراموش کرده ایم آنچه ما را می آزارد ممکن است دیگری را هم آزار دهد . دم از روزهای سخت می زنیم و همه به دنبال آرامشیم اما آیا واقعا آنچه خواهانش هستیم را می سازیم ؟ یا برای ساختنش خیلی از چیزهای دیگر را خراب می کنیم ؟

اینگونه می شود که هر چند وقت یکبار سری به گوشی تلفنت می زنی و خیلی ها را پاک می کنی . سری به صفحه فیسبوکت می زنی و خیلی ها را پاک می کنی , در دنیای واقعی که بماند همینطور بگذرد یا مجبور می شوی تو هم نقاب بزنی, آدمها را قضاوت کنی , به آنها یک لبخند با خنجری در دست هدیه بدهی ! یا اینکه بگذاری و بروی با همان اندک دوستانی که نگاهشان را می شناسی دنیای کوچکت را بسازی و هر لحظه هم ترس این را داشته باشی که یک روز....

یک روز اتفاق می افتد ... هیولاهایی که می سازیم ما را می بلعند.مواظب ذهنهایمان باشیم .

/ 3 نظر / 16 بازدید
حسن عاملي

عجب رسيديد به اينجا......اين را خوانده ايد به گمانم قبلا": . قافیه را باخته ام . در هجوم حجم صورتهایی که از روبه رو می آیند ، چهره هایی خندان هستند ،چهره هایی عبوس ، بعضی غمگین ، در پس چهره ها را نمی توانم ببینم . صورتکهایی که کاش می شد نخ آنرا کشید و بعد پشت ان را به نظاره نشست . چقدر دیگران را با همان صورتکها باور می کنم . پس پشت صورتک من چه چیزی نهفته است ؟ دوست خوبم ، من در اینجا هر لحظه دلم می گیرد . چقدر زندگی شرطی شده است . بازا مکاره ای را می ماند . چقدر بده بستان است . همه کیسه به دست ، من هم کیسه ای دارم . کیسه ای که دوخته ام کی پر می شود ؟ هوا اینجا روز به روز سردتر می شود . نمی دانم چرا هیچ کس کوک نیست . همه چونان سازی نا کوک را می مانند . ........همين[گل]

بينهايت

خيلي زيبا و پرمعنا نوشته بودي دوست قديمي! اميدوارم مواظب ذهنهايمان باشيم! هميشه شادكام و موفق باشي!

اشکان

رزی فلاشمو خالی کن و اون لبخند خنجرنماتو از قلبم بکش بیرون :)